گنج

بخش ۱۷۷ - نامه نوشتن زال به فرامرز از کار بهمن و جنگ کردن

سر نامه از زال بسیار سالکه گردون ورا کرد بی پر و بال
ازو چرخ بستد همه گرد و مالشد از گشت گردون،بی پر وبال
به نزد نبیره فرامرز گوکه درهند،شاه است و هم پیشرو
بدان ای پسر کین جهان دیده پیرکهن گشته از عهد نوروز دیر
زمانه درآوردش اکنون زپاینه زورش بماندست نه هوش و رای
تنش لرزه وناتوانی گرفتدلش رای دیگر جهانی گرفت
به هر روز کز چرخ می بگذردمرا جان و نیرو به تن بفسرد
ابا این چنین ناتوانی و رنجمرا خوش نیاید سرای سپنج
که دشمن چنین بی کران بر دراستزمین،شصت فرسنگ پرلشکر است
نه راه گریز ونه روی رهابماندم چنین در دل اژدها
به شهر اندرون مردم لشکریفدا کرده جان را به فرمانبری
شب وروز پیکار جویند و جنگبکوشیده اند ازپی نام وننگ
کنون توشه ای هم نماند ای پسرنه یک دانه گندم نه یک دانه زر
در این شهر اگر باشد از بیش وکمبرابر بخوردند نان با درم
چو از مردم شهر گشتم خجلنوشتم من این نامه از درد دل
چو فریاد مردم به گردون رسیدشکم گرسنه بیش از این نارمید
بدیشان بدادم یک امشب امیدکه تا خود چه آید به روز سفید
تو بدرود باش ای گرامی پسرنبینی از این پس رخ زال زر
که فردا به جایی رسد کاخ شهرمرا خاک بیزاست زین هردو بهر
سرایی که از گاه گرشاسب شاهبدی خسروان جهان را پناه
کنون کرد خواهند با خاک راستچه مایه زدشمن به مایه بر بلاست
شب تیره کین نامه بنوشته امزمین را به خون دل آغشته ام
چنانم که گاه پرستش نمایبه ده مرد،پایم برآرد زجای
تبه گشتم از گردش ماه وسالکنون مرغ عمرم بیفکند بال
اجل،تیغ کین بر سرم آختهجهان خواهد از زال پرداخته
چو از من برآرد زمانه دمارزمن باد برگردنت زینهار
که در کابل و زابل ای جان بابنجویی تو آرامش و خورد وخواب
به هندوستان خوی آرامگاهسراندیب شمشیر گیری پناه
که با شاه ایران نتابی به جنگگریزان زپیشش تو را نیست ننگ
جوانی مکن،پند من یاد دارمکن خیره با جان خود زینهار
جهاندار بهمن،هزاران هزارسپه دار وساز و مردان کار
زخاور مراو راست تا باخترجهان،زیر فرمان او سر به سر
تو را باب،کشته نیا پرور استزخویشان تو نیست کس تندرست
سپاهت همه گشته پردخته پاکبرآورد از کشورت تیره خاک
چوبا دشمن امروز در خور نه ایجوانی مکن چون برابر نه ای
سرخویش گیر وبه آنجا ممانهمان نامه با سپاسی بخوان
تو را گر بدی پشت،یاور به کارزواره بدی زنده،سام سوار
ابا شاه پیکار در خور بدیچو باب و پسر، هردو یاور بدی
کنون ای فرامرز،تدبیر پیرتو بیهوده جان را مده خیر خیر
فراوان از این در بسی در نوشتبه خون دل ودیده اندر سرشت
به پوینده ای داد بر سان بادرسانید نزد فرامرز راد
درآن جایگه،زال غمگین برفتغریوان،راه پرستش گرفت
خروشان وگریان شب دیربازهمی بودتاگاه بانک نماز
خمیده گهی چون کمان پشت اوگهی برزمین بد سرانگشت او
گهی بر هوا روی،گه بر زمینگهی خوانده برکردگار آفرین
سحرگه به خواب اندرآمد سرشیکی مرد را دید کامد برش
چنین گفت مر زال را کای پسرزبهر خورش درد چندی مبر
نیای تو خود گرد گرشاسب نامزبهر تو رنجی کشیدست سام
در این پیشگاهست کاخ بلندبرآید سرش شصت تار کمند
تبرخواه و بیلی،سرش بازکنسپه را از آن دادن آغازکن
گرانمایه دستان درآمد زخوابزشادی،روانش گرفته شتاب
همی گفت کین کار اهریمنستکه او آدمی را به دل،دشمنست
هر آن کو کند پیشه،فرمان دیوشود گمره از راه کیهان خدیو
ندارد بجز باد،چیزی به دستخنک هر که از دیو دوزخ برست
گهی گفت گفتار گرشسب گردبه بازی همانا که نتوان شمرد
بفرمودپس تا به بیل وتبرمرآن خانه را بازکردند سر
یکی لوح دید از برش لاجوردنوشته که این کاخ،گرشسب کرد
چو دیدم که این روزگاراست پیشپراز دانه کردم من از رنج خویش
یک امروزت این دانه اندرخور استکه هر دانه ای دانه گوهر است
به شهراندرون بانگ زد زال پیرکه گفتار پیران مدارید خیر
بیایید روزی به خانه بریدوزین کاخ گرشاسب،دانه برید
همه شهر از این کار،پرگفتگوبه درگاه دستان نهادند روی
به خورشید فرمود دستان سامکه بنویس مرا همگنان را تو نام
بده هریکی را تویک من خورشکه تنشان بیاید ازین پرورش
از آن گوشت کاری زدند آن بروننه کس زورگیرد نه نیرو فزون
چنین کرد وبگذشت یک چند روزچوشد خورده آن دانه دلفروز
بپوشید مردم همه ساز جنگیکی همچو شیر و یکی چون پلنگ
گشادند دروازه بی آگهیشده مغز،خشک و شکم ها تهی
به بهمن نهادند یکباره روینه آگاه از ایشان یل نامجوی
چو دستان چنان دید،خیره بماندهمان گاه خورشید را پیش خواند
نبینی بدو گفت این بی بنانگرفتند کردار اهریمنان
تو بیرون خرام و سر پل بگیرکه سرها بدادند بر خیره خیر
یکی جوشن نامداران بپوشاگر جنگ پیش آیدت هم بکوش
بشد ماه پیکر،سرپل گرفتهمه لشکر،آشوب وغلغل گرفت
به بازار شد مردم گرسنههمان لشکرش درمیان بنه
کشیدند شمشیر و زوبین جنگشهنشه ندید هیچ روی درنگ
سراپرده بگذاشت شد سوی کوهسپه پیش او شد گروهاگروه
نظاره شدند اندر آن مردمانازایشان بسی را سرآمد زمان
بخوردند چیزی که بد خوردنیببردند چیزی که بد بردنی
چوبازارگه خوردنی تنگ کردسوی شهر هرکس شد آهنگ کرد
به گردان چین گفت شاه زمینکه هرگز ندیدیم تنگی چنین
که چون گرسنه مردم انبوه شدزبیمش سپه بر سرکوه شد
چنان شد که شهری بروخاستهسپاهی روان را زغم کاسته
چنین گفت هنگام خنده بودمبادا سپاهی که زنده بود
شما زنده و دشمنم بیم مرگبه شهراندر آرد همی تیغ و ترگ
سپه شد زگفتار بهمن خجلهمی هرکس تیزتر شد به دل
چو خورشید مه پیکر او را بدیدخروشی به چرخ برین برکشید
چوبر تیغ بفشرد انگشت کیناز ایشان تنی چند بر زمین
چوپران شد از یال خورشید،خشتزخون دلیران،زمین،لاله کشت
وزآنجا به شهر اندرون شد دژماز آن خوردنی،بهر او رنج وغم
بپرسید خروشید را زال پیرکه ای دخت پورگو شیرگیر
تو بودی بدین رزم،فریادرسهمه شهر،جان از تو دارند وبس
سپه را نبایست بیرون شدنزبهر شکم در پی خون شدن
بدوگفت خورشید کای مهربانشکم گرسنه کسی شکیبد ز نان
نبیند همی موج دریا دمننجوشد شکم گر نباشد دهن
وزآن روی،بهمن به فرزانه گفتکه شاید از ایدر بمانی شگفت
بدین خیرگی مردم زیردستندیدم به دوران چنین تنددست
دلم خیره ماند اندر آن یک سوارکه چندین هنر کرد در کارزار
گرفته سرپیل نیزه به دستببین نامداران ما کرد پست
همی حمله آورد برسان بادندیدم که گامی به پس تر نهاد
چنین داد پاسخ،خردمند مردکه شاه جهان خیره اندیشه کرد
بکوشد همی هرکس از بهرآنبسا کز پی نان فدا کرد جان
زکوشش گه رزم وکین چاره نیستسپه را زپیکار،بیغاره نیست
سرافراز خورشید مینو نمایگریزان براند لشکری را زجای
اگر شاه ازو گیرد امروز کیننباشد ره داد و آیین دین
چوشاه جهان،دل پر از کین کنیدبروبخت بیدار،نفرین کنید
چنان نامداری بر شهریاربهست از سپاهی که ناید کار
هم اکنون بسازم یکی پای دامکزین چاره شاها برآیدت کام
شکم گرسنه چون خورش یابد اونگرداند از تیغ برنده رو
شب تیره،بازاریان را بخواندزهر در سخن ها فراوان براند
بفرمود تا زود برخاستنددکان ها به آیین بیاراستند
زماهی و از مرغ بریان گرمهمان چرب و شیرین و از نان نرم
چه نار و چه انگور وبادام و سیبکزآن گرسنه را نبودی شکیب
سیه مرد را گفت تا سی هزارسپه دار و زوبین وهم نیزه دار
بسازید در خیمه هاشان کمیننباید که باشد کس آگاه ازین
چو شد روز،آمد به پای سپاهبه بازار کردند هرکس نگاه
بهشت برین بود گویی درستهمه شهریاران پایشان گشت سست
سوی نیستان آمد از بوی نوشهمی رفت از آن بوی،مردم زهوش
همان گاه دروازه کردند بازخبر شد به دستان گردن فراز
فرستاد نزدیک ایشان پیامکه روبه همی دنبه بیند نه دام
زیزدان کجا دیو را دشمنستکه آن خوردنی،دام اهریمن است
اگر بازگردید،بهتر بودکه مرگ از پس بسته افسر بود
به شهر اندرون گر بمیرید پاکاز آن به که دشمن نماید هلاک
نه کس بازگشت و نه پذرفت پندهمه پند پیران بود سودمند
زپیران سخن ها بباید شنیدچواو را گهر یک به یک برگزید
سخن های نیکو نکو داشتینبهره همی خوار بگذاشتی
سخن هر چه از زرگرامی ترستسخن بر سخن،خود گرامی ترست
اگر بشنوی،بشنوانم سخنوگرنه زبان هیچ رنجه مکن
خرد،همچودریا،سخن،گوهر استچنان است که گوهر به دریا در است
کرانه زدریا نیاید پدیدچو یزدان خرد بی گمان او بدید
کسی کز خرد،مغزدارد تهیندارد زهر دوجهان آگهی
چو فرمان دستان نکردند گوشبه خورشید گفتا که اکنون بکوش
برو تا سر پل نگهدارشانبه دشمن به یکباره مسپارشان
سرپل چو بگرفت باردگرنهادند مردم به بازار،سر
نماند اندر آن شهر،برنا و پیربه لشکرگه آمد همی خیره خیر
به تاراج خوردن گشادند دستببردند همی هرکسی گشت پست
همی گفت بازاری خیره سرچو خوردی فراوان از اندر مبر
سیه مرد با لشکر پر زکینزناگه برون آمدند از کمین
نهادند بر مردمان،تیغ تیزبرآمد از ایشان یکی رستخیز
چوآن شهر از دست دستان برفتشتابید نزد فرامرز تفت