بخش ۱۶۸ - خوان هفتم کشتن فرامرز،اژدها را
بیامد به نزدیک نر اژدهاخروشان و جوشان چو رعد از هوا
یکی چشمه آب شور از برشولیکن نبودی گیا بر سرش
همانا که فرسنگ ده کرد اونبودی درختی و کشتی درو
چو آنجا به تنگ اندرآمد دلیربغرید مرد جوان همچو شیر
چو بشنید آواز او اژدهاخروشان به کردار باد از هوا
بیامد به کردار شیر ژیانچو دود از نفس زهر گشته روان
دلاور بترسید از آن دود و زهروزان غرش او که کر گشت دهر
به قد اژدها و به تن همچو ببرزبون گشتی از پنجه او هژبر
چو نزدیک تر شد ازو پهلوانثنا خواند بر کردگار جهان
وز آن پس سوی ترکش آورد چنگکمان اندر آمد به تیر خدنگ
یکی تیر دیگر بزد بر سرشروان اندرآمد به مغز اندرش
کمان در ربود از سپهدار گردسپهبد درآمد ابا دستبرد
بر اژدها اندر آمد دلیرچو نزدیک شد تیغ بگرفت شیر
گشاده دهان اژدهای دژمهمی سوخت روی هوا را به دم
همان تیغ بربود از نامداربترسید ازو پهلوان سوار
فرودآمد و چاک زد بر کمریکی نیزه بگرفت پرخاشخر
همان ده رشی نیزه آهنینبزد بر میان دهانش به کین
ز گردنش نوک سنان در گذشتپر از زهر و خون شد همه کوه و دشت
کشید از میان خنجر آبگونبزد تیغ و انداختش سرنگون
بیامد بر دادگر کردگاردو رخ برنهاد از بر خاک بار
همی گفت کای داور آسمانتویی برتر از دانش و بر گمان
تو دادی مرا دانش و فر و زوربرآوردم از اژدها گرد شور
منم بنده شرمنده خاکسارچه آید ازین بنده اندر شمار
کیم من که جویم ز تو برتریوگر باشدم در سر این داوری
بدین سان نیایش چو بسیار کرداز آن خاک بر خاک بیدارمرد
همانگه رسیدند گردان برشبدیدند آن کار نیک اخترش
همی هر کسی آفرین کرد یادبر آن پرهنر گرد فرخ نژاد
سراپرده بر دشت و هامون زدنددلیران به نخجیر بیرون زدند
نبود اندر آن دشت یک جانورتهی بود از آن اژدها بوم و بر
یکی هفته آنجا بر آب شوربرآسوده ناچار از شر و شور
سر هفته برداشت زان جایگاهابا لشکر و کوس و پیل و سپاه
چو نزدیک تر شد به شاه پرییکی را فرستاد از لشکری
به آگاهی پهلوان نامدارخبر داد بر خسرو کامکار