بخش ۱۶۷ - خوان چهارم و پنجم و ششم در رفتن فرامرز از سرما و گرما و کشتن کرگدن و رسیدن به خوان هفتم
بیاورد صد کاروان شترز آب و علف کرده یکباره پر
به پیش اندر افکند و پویان برفتبر آن ریگ تاریک جویان برفت
ز گرمی همی سوخت تن در سلاحنبد روز پیکار و گاه مزاح
زبان ها برون اوفتاده ز کامهمه یاد کردی ز قوم و مقام
تن بارگی گشته از خوی پرآببر آن دشت بی آب دل پرشتاب
به یزدان بنالید هرکس به درداز آن راه تاریک پربار و گرد
بدین گونه ببرید سه روزه راهمیان دو کوه اندر آمد سپاه
چو آورد لشکر میان دو کوهخود و نامداران پس اندر گروه
سراپرده زد بر لب جویبارپس و پشت او لشکر نامدار
شب آمد بخفتند و دم بر زدندیکی بر لب خشک نم بر زدند
ز رنج و غم راه دور و درازبرآسود آن لشکر رزم ساز
چو پاسی از آن تیره شب درگذشتز ابر سیه آسمان تیره گشت
برآمد یکی ابر مانند غارسراسر بپیوست بر کوهسار
از آن ابر تاریک و باد دمانجهان گشت پردام اهریمنان
ببارید برفی به کردار اوکز آن شد دل نامداران ستوه
برآمد به بالا یکی تیره برفپر از برف شد کوهسار شگرف
سراپرده و خیمهها پر ز یخکشیده شد از برف از دشت نخ
نبد دست و بازو کسی را به کارپر از برف و سرما شد آن کوهسار
چو از برف و سرما به بیچارگیرسیدند لشکر به یکبارگی
سپهبد چنین گفت با بخردانکه ای نامداران و فرخ ردان
ز بد دست خواهش به یزدان بریمز خود بینی و کبر دل برکنیم
بدین رنج رخ سوی او آوریمز چشم آب حسرت به رو آوریم
مگرمان ببخشد از این سخت جایکه اویست بیچاره را رهنمای
بزرگان و گردان لشکر همهسپاه آنچه بودند یکسر همه
به زاری همه دست برداشتندزاهدانه فریاد بگذاشتند
که ای برتر از دانش و عقل و جانتویی آفریننده انس و جان
بدین جای بی دسترس دست گیرنیاز همه بندگان درپذیر
چو کردند از این گونه زاری بسیز سرما نپرداخت با خود کسی
ببخشود بخشنده داد و مهرهمان گاه شد تازه روی سپهر
همان گه بیامد یکی باد تندببرد از رخ آسمان ابر کند
چو بخشایش و داد یزدان بودبهار و دی و تیر یکسان بود
بیامد دل مهتران باز جاینیایش کنان پیش یزدان به پای
سراپرده و خیمه پربرف و یخفکندند برتن بر آن کوه شخ
چو شد خشک خرگاه و پرده سرایبزرگان برفتند یکسر ز جای
سبک بار کردند چیزی که بودوز آنجا برفتند مانند دود
سه روز و سه شب بود در راه برفبرفتند از آن راه برف شگرف
چهارم چو آمد میان دو کوهسراسر همه لشکرش بد ستوه
بدیدند یک دشت پرآب و گلهمان جای رامش بد و رود و مل
گرفتند بر دادگر آفرینخداوند فیروز جان آفرین
اگر چند بسیار دیدند رنجبه هر بهر زان خرمی بود گنج
نماند به مردم غم و رنج و دردنه خوبی و آسانی و گرم و سرد
نه سود و زیان و نه نیک و نه بدخردمند مردم چرا غم خورد
بر آن دشت پرگل فرود آمدندابا رامش و نای و رود آمدند
یکی بزم خرم بیاراستندهمی جام زرین بپیراستند
چو خوردند با شادمانی سه روزچهارم ز گردون چو گیتی فروز
برآورد رخشنده زرین درفشبدرید شب پرنیانی بنفش
دلیران به رفتن سر افراختنددل از رنج و سختی بپرداختند
همی رفت پیش اندرون پهلوانسیه دیو همراه او با ردان
دگر باره آن پهلوان بزرگبپرسید از نره دیو سترگ
که دیگر شگفتی چه بینم به راهیکایک بگو ای گو نیک خواه
بدو گفت کز کرگدن دیو زوشهم اکنون به گوش آیدت یک خروش
کز آن گونه پتیاره دیو ژیانندیده است هرگز کس اندر جهان
بدرد ز آواز او کوه و سنگبخاید ز بیمش ژیان شیرچنگ
تن پیل دارد سر کرگدنسرون بر سرش چون درخت گشن
به تک باد را زیر پی بسپردبه دندان چو پیل ژیان بشکند
سر و پای پیل ژیان بر زندچو بادش ز روی زمین برکند
نباشد مر او را یکی پشه سنگازو کوه پیچان شود روز جنگ
فرامرز فرمود تا رزم سازبیارند در پیش آن سرفراز
ز بهر نبرد آنچه بد ناگزیرز تیغ و ز گرز و کمان و ز تیر
بپوشید یکسر همان ساز جنگبرون تاخت مانند شیر و پلنگ
سپه رفت و خود ماند پیش اندرونتو گفتی روان شد که بیستون
چو خورشید از باختر کرد رویبه منزل رسید آن گو نامجوی
به دست اندرون خنجر دد فکنچو دانست ماوای آن کرگدن
یکی نعره زد پهلوان دلیرکه از نعره او بلرزید شیر
چو بشنید آن دد برآشفت سختکه از نعره گرد با زیب و بخت
بیامد برش کرگدن دیو زوشبرآورد بر چرخ گردون خروش
دمنده ز ابر اندر آورد سرشد از هیبتش کوه زیر و زبر
چو از دور دیدش نبرده سواربغرید مانند شیر شکار
ببارید بر وی ز تیر خدنگز پیکان بر وی جهان کرد تنگ
دد تیز دندان بیامد چو بادبه پای سمند جوان در فتاد
سرونی بزد بر زهار سمندبه یک زخم بر تیره خاکش فکند
سپهبد بجست از بر بادپایچو پیل دمان اندر آمد ز جای
پیاده درآویخت با کرگدنیکی تیغ در چنگ آن پیل تن
بزد بر میان سرش تیغ تیزبه مردی برآورد از او رستخیز
به دو نیمه شد پیل وش پیکرشبه خاک اندر افکند یال و برش
بیامد خروشان به پیش خدایخداوند نیروده رهنمای
خروشید بسیار و کرد آفرینبمالید رخسارها بر زمین
همان گاه دیو سیه در رسیدمر او را به جای پرستش بدید
فتاده به نزدیک او کرگدنبه خنجر به دو نیمه گشتهست تن
بدو آفرین خواند دیو دلیرابر بازوی نامور نره شیر
سپه نیز آمد ز راه درازببردند یک یک بر او نماز
بسی آفرین کرد هر کس بر اوکه جاوید بادا یل نامجوی
همان جا بر سبزه خرگه زدندسراپرده نزدیکی ره زدند
به رامش نشستند و می خواستنددل از خرمی ها برآراستند
چو شد مست هرکس سوی خوابگاهبرفتند آسوده یکسر سپاه
دگر روز چون گشت خورشید زردبگسترد زرآب بر لاجورد
برآراست راه آن یل پهلوانسر نامداران روشن روان
دگر باره با آن سیه دیو گفتکه در کار دانش مکن در نهفت
چه بینم دگر باره از دیو و دددر این ره چه پیش آیدم نیک و بد
دگر گفت با او سیه دیو گردکه ای مرد با دانش و دستبرد
یکی دیگرت کار ماندست و بسکز آن سهمگین تر ندیدست کس
چو زین بگذری هیچ رنجت نماندبجز کشور و تاج وگنجت نماند
یکی اژدها است بر رهگذرکزو چرخ گردنده جوید حذر
چو کوهی به تن باشد و تف و تابگریزد ازو بر سپهر آفتاب
دو چشمش چو دو طاس هم پر ز خونز کام و دمش آتش آید برون
نفس همچو سوزنده آذرگشسبز میلی به دم در کشد پیل و اسب
به سر بر دو شاخش بود تیر سختستبری فزون تر ز شاخ درخت
همی دست و پا دارد و یال و بربه چنگال ماننده شیر نر
گرایدون که او را نگون آوریبه مردی تن او به خون آوری
چنان دان که داننده خوب و زشتبه نام تو منشور مردی نوشت
سیه دیو را گفت شیر ژیانکه ای مرد دانای شیرین زبان
بسی دیده ام زین نشان اژدهاازین سخت تر گاه کین و بلا
که هرگز نپیچیده ام سر ز جنگنه در رزم جستن نمودم درنگ
به زور جهاندار ازین اژدهابرآرم دمار و نیابد رها
بگفت این و برگستوان بر سیاهبرافکند آن پهلو رزمخواه