گنج

بخش ۱۴۷ - رفتن فرامرز به باختر زمین

سپه را همه گرد کرد و برفتره باختر را بسیچید تفت
همی رفت شش ماه بر روی آباز اندوه رفتن دلش پر شتاب
به ناگه رسیدند نزد زمینجزیری درو مردم پاک دین
همه پاک دین و همه پاک رایپرستنده دادگر یک خدای
چو از پهلوان آگهی یافتندپذیره از آن مرز بشتافتند
ببردند پیشش بسی خوردنیهمان هرچه بایستنی کردنی
نوازید بسیارشان پهلوانبیاسود از آنجا به روشن روان
دگر روز چون خسرو اخترانبه گردون برآورد رخشان سنان
وز آن جایگه چون نگه کرد شیرابا نامور مهتران دلیر
به نزدیک آنجا یکی کوه دیدتو گفتی سپهرش همی برکشید
در آن کوه گیا رسته چون آدمیندو پا در هوا و سراندر زمین
بدین گونه ماننده جانوربسان گیا رسته بالای سر
چو مرغان و چون گاو و چون گوسفندهمه رسته بد پیش کوه بلند
فراوان ببردند بهر خورشبدان سان که تن را بدی پرورش
تناور شدی هر که خوردی از آنبه دل شاد گشتی به تن ارغوان