گنج

بخش ۱۴۶ - نهادن فرامرز،پر سیمرغ را برآتش

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۸۰ بیت
بیاورد پس مهتر تیز ویراز آن پر و لختی به پیکان تیر
برافروخت با عود آن را بسوختز ناگاه روی هوا برفروخت
چو دید از هوا آتش و تیره دودبیامد به نزد فرامرز زود
نشست از بر خاک و پوزش گرفتفرامرز ازو مانده اندر شگفت
چو دیدش دژم روی و دل مستمندبپرسید از او کای یل هوشمند
چه آمد به رویت ز گیتی ستمچه بودت کزین گونه گشتی دژم
چه کار است اکنون به من بازگوکه از غم تو را شادی آرم به رو
که من مهربانم به زال دلیرهمان رستم پیلتن نره شیر
دگر هرکه از تخم ایشان بودبه نزدیک من همچو خویشان بود
فرامرز بر وی نیایش گرفتفراوان مر او را ستایش گرفت
همه کار لشکر بدو کرد یادهم از موج دریا و از تندباد
که از من پراکنده شد لشکرماز این درد شاید که اندوه خورم
بدو گفت سیمرغ از این باک نیستکشد زهر جایی که تریاک نیست
مدار از چنین کارها دل به رنجروان شو به سوی جزیره مرنج
که کام تو آنجا برآرم همهسپه را به نزد تو آرم همه
میندیش ای پهلوان سپاهکه یک تن نگشته از ایشان تباه
چو گفتار سیمرغ زان سان شنیددلش چون کبوتر به بر برتپید
شناکرد با مرغ روشن روانوز آنجا سپهبد یل پهلوان
به آب اندر افکند کشتی و رفتبه سوی جزیره خرامید تفت
همی رفت با مرد بازارگانزبالای او مرغ فرخ روان
چو آمد به سوی جزیره به رنجازو دور شد درد و اندوه و رنج
برآمد ز آب و سوی بیشه رفتبر آن مرز فرخنده پویید تفت
یکی جای خرم تر از نوبهارپر از لاله و گل لب جویبار
درو کاخ و ایوان شاهنشهیبیاراست با خوبی و فرهی
یکی خوب کاخ از در پهلوانبرافراخته همچو خرم جنان
که آن کاخ و ایوان دستان بدیهمه جای مهتر پرستان بدی
به هنگام مرده که دستان سامبدش نزد سیمرغ آرام و کام
در آن کاخ بد زال را پرورشهمه هر چه بایست بودی برش
کجا مرغ فرخ بدش اوستادیکی خسروی بود با کام و داد
از آن کاخ هرکو سخن راندیهمی کاخ زال زرش خواندی
در آن کاخ شد گرد خورشید فرابا ماه رخ دلبر سیم بر
بخفت و بخورد و برآسود شادتو گفتی نبد در دلش رنج یاد
از آن پس بشد مرغ فرمان رواهمی گشت پوینده اندر هوا
به هر بیشه و کوه و دریا رسیدپراکنده لشکر به هر سو بدید
گروهی به هر گوشه افتاده خوارهمه تن پر از درد و دل سوگوار
پریشان و سرگشته و خسته دلغریوان و از درد و غم تیره دل
بیامد بر پهلوان باز گفتکه لشکرت با درد و رنجست جفت
اگر چه نزارند و فریاد خواهاز ایشان نگشتست یک تن تباه
فرامرز گفت ای خداوند فریکی چاره ای کن که تا درنگر
از ایدر بدان نامداران رسیمبدان پرخرد نیک یاران رسیم
بدو گفت سیمرغ من کام توبجویم دهم دل به آرام تو
همانگه بیاورد سه پاره سنگچو خورشید تابنده از رنگ رنگ
بدو داد و گفت ای گو رزمزنتو این را همی دار با خویشتن
چو باشی به دریا به کار آیدتهمان روز سختی به یار آیدت
کنون بشنو از خاصیت هایشانکه هرجا ببینی به گیتی نشان
یکی آنکه چون باد تندی کندسپهر روان با تو تندی کند
مر این مهره را بر سر نیزه کنمگو با کس از هیچ گونه سخن
که اندر زمان گردد آسوده باداز آن پس ز تندی نیایدش یاد
دگر آنکه چون باد ناید پدیدچو بی باد دریا نشاید برید
به آب اندر انداز و آنگه ببینخروشد بادی ز روی زمین
برآید که کشتی بگردد روانبدان سان که حیران شود پهلوان
فرامرز از آن گشت خندان و شادبشد رنج بگذشته او را ز یاد
دگر مهره بد به رنگ بلورکه از دیدنش در دل افتاد شور
ز صد رنگ با هم برآمیختهدرو پیکر ماهی انگیخته
بداد و بگفتش که این را بدارکه این مهره ات بهتر آید به کار
به بحر و به خشکی به هر جا شدنبدین مر تو را فال باید زدن
به جایی که آنجا ندانی تو راهبه ناچار باید شد آن جایگاه
به آب اندرافکن شگفتی نگرکه آن سوی پیچاند از باد سر
به کام تو آن راه بنمایدتز دل زنگ اندیشه بزدایدت
برافروخت رخسار آن ارجمندتو گفتی برآمد به چرخ بلند
فراوان ثنا گفت سیمرغ راکه باشی همیشه به نیک اخترا
تویی پروراننده زال زرتویی افسر ما همه سر به سر
تویی رهنمای پراکندگانتویی بهتر از جمله دانندگان
بدو گفت سیمرغ کای نامداریکی بنده ام کهتر کردگار
مرا با شما حق بود دیربازابا زال و رستم گو سرفراز
به هر کار باید که از نیک و بدمرا آگهی بخشی از کار خود
که من هر زمان آیم اندر برتبدان سان که باشد یکی چاکرت
بسازم تو را کار اگر جنگ و کینبه فرمان یزدان جان آفرین
یکی پر کشید از بر خویشتنبدادش بدان سرور انجمن
بدو گفت این یادگار منستهمه پیش تو یاد کار منست
هر آنگه که خواهی که آیم برتبر آتش نه از عود بر مجمرت
ثنا خواند بر وی یل نامداربه پدرود کردن گرفتش کنار
ببوسید روی و بر روشنشزره را بپوشید با جوشنش
به کشتی نشست و روان شد در آبز بهر سپه جان و دل در شتاب
مر آن مهره را برد با خویشتنهمی آزمون کرد در انجمن
به هر جایگاهی که رای آمدیبه کردار مهره به جای آمدی
به یک ماه در گرد دریا بگشتبه هر بیشه و کوه اندر گذشت
به چندین زمان زان سپاه بزرگز دریای پر موج و باد سترگ
نبد یک تن آزرده از هیچ روینبد رنج و دردی از آن نامجوی
همه لشکر خویشتن دید شادبه دل خرمی پهلو پاک زاد