گنج

بخش ۱۳۸ - نصیحت کردن ایرانیان،فرامرز را

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۵۶ بیت
چو بشنید گردنکش دیو بندسخن های پردرد از آن مستمند
همان گه برآمد به جای نشستبه بر زد بدین سهمگین کار دست
چنین گفت کاین کار کار من استهمان این ددان هم شکار من است
به زور جهان آفرین دادگربه فر شهنشاه فیروزگر
چو بر زین کشم تنگ شبرنگ رابشویم به خون ددان چنگ را
چو این گفت گردان پرخاشجویبپیچید هرکس ز گفتار اوی
نهانی بگفتند با یکدگرکزین شیردل گرد پرخاشخر
بدآید سپه را به سر هر زمانکه هر دم رود در دم بدگمان
نیندیشد از شیر و نر اژدهانه پیل دمان یابد از وی رها
ز تیغش دل گرگ پیچان شودز گرزش تن ببر بی جان شود
بدین گونه سه رزم بر خود گرفتسزد گر بمانیم ازو در شگفت
از این پیش با شیر و دیو و پلنگبسی رزم جست آن یل تیز چنگ
که فیروزگر بود و مشهور گشتز دیدار او چشم بد دور گشت
ولیکن سه جنگ چنین هولناککه برکوه و صحرا و در آب و خاک
ندید و نبیند جهان دیده مردخردمند خود را هزیمت نکرد
جوانی و گردی و فر و هنرنژاد و بزرگی و نام وگهر
نماند ورا تا تن آسان شودکه از روز سختی هراسان شود
به هر رزم بر خیزدش دل ز جایسوی جنگ دارد همه روزه رای
ولیکن همه روزه نبود چنانکه خود جوید اندر جهان پهلوان
چه سازیم و تدبیر این کار چیستابا این جوان راه گفتار چیست
مبادا کزین جنگ بی جان شوددل و دیده ما غریوان شود
اگر چه هنرمند باشد جواننباید بدو بودن ایمن به جان
که هر بار فیروزه باشد به جنگبود روز کاید سرش زیر سنگ
به جنگ اندر اندیشه باید نخستکه ناید سبو یکسر از جو درست
کسی کو کند رای آوردگاهنباید سوی بازگشتن به راه
سرانجام ایرانیان هم زبانستایش گرفتند بر پهلوان
گشادند یکسر زبان ها به پندبه خواهش بر مهتر دیو بند
که از فر تو چشم بد دور بادشب و روز وسال و مهت سور باد
از آن گه از پیش فرخ پدرهمان از بر شاه فیروزگر
برون آمدی تا کنون روزگاربود سال بگذشته دو پنج و چار
که یک دم به آرام ننشسته ایهمه ساله پرخاش و کین جسته ای
همه جنگ جستی به نام بلندگهی با کمان و گهی با کمند
جهاندار بخشیده فیروزیتبه هرکار بادا دل افروزیت
سپهر ستیزنده رام تو گشتنبرد دلیران به کام تو گشت
بدان رزم ها سخت دیدیمشانشب و روز دیدیم در جنگشان
بگفتیم کامد به سر درد و غمنبینیم دیگر بلا و ستم
به هنگام شادی و جان پروریغم اندر دل دوستان آوری
ببندی کمر این سه رزم گرانپذیرفتی از خسرو قیروان
چه شیر و چه گرگ و چه نر اژدهاکز ایشان زمین و زمان در بلا
چو خورشید در هفت چرخ برینبه پرهیز باشد در این رزم و کین
مکن پهلوانا از این درگذرکه کاری بدست این و از بد بتر
اگر جنگ با او همی بایدتکه از نیکنامی بیفزایدت
مکن تیره بر دوستان روزگارتن خود بدین رزم رنجه مدار
جوانی و گردی و نیروی و فرچرا خوار داری ابا نامور
که ما رزم گرشسب و سام دلیرنبرد تهمتن گو نره شیر
چه با دیو و شیر و چه با پیل و گرگچه با اژدها و یلان سترگ
شنیدیم و بسیار هم دیده ایمبه نام نکوشان پسندیده ایم
سه رزم چنین در جهان کس ندیدنه از گرزداران گیتی شنید
خردمند نام آور و تیز ویربه پای خود اندر دم نره شیر
نرفتست و هرگز نیارد رواهمیدون شدن در دم اژدها
نه سنگی نه آهن نه پولاد و رویچه با این ددان کرد خواهی بگوی
نباشیم یک تن بدین داستانتو این گفته بپذیر از این راستان
گرت دور از ایدر گزندی رسدبه یک موی بر تنت بندی رسد
به نزدیک رستم چه پوزش بریمچگونه رخ زال زر بنگریم
چه گوییم نزدیک شاه جهاننکوهش بود از کهان و مهان
نماند یکی زنده از ما به جاینبینیم این رزم را هیچ پای