گنج

بخش ۱۳۷ - رفتن فرامرز به قیروان و پذیره شدن شاه قیروان،او را

چو تاراج کردند آن بوم رستاز آنجا ره ملک دیگر بجست
بپرداخت از ملک خاور زمینابا نامداران ایران زمین
سوی قیروان رفت از آن جایگاهبپیمود بر خشک شش ماه راه
چوآمد بدان مرز و کشور فرودفرستاد بر شاه کشور درود
ز کارش یکایک بداد آگهینمودش همه روزگار بهی
که گر ایدر آیی ز روی خردنیارد زمانه تو را پیش بد
پذیری همه باج ایران زمینچو از مان نداری همی تاب کین
چو آگاه شد خسرو قیروانکه آمد سوی مرز او پهلوان
ز شادی برافروخت رخسار اویهم اندر زمان شد ز ایوان به کوی
بفرمود تا سرفرازان شهربزرگان که بودند با جاه و بهر
پذیره شدند و کمر بر میانببستند بر رسم و راه کیان
برفتند تا زان دو هفته به راهبر پهلوان گرد لشکر پناه
ببسته ابر پیل رویینه خمزمین گشت پوشیده از نعل و سم
چو با پهلوان گشت دیدار شاهفرودآمد و پیش بسپرد راه
سپهبد فرودآمد از بارگیهمان سرفرازان به یکبارگی
گرفتش به بر پهلوان شادکامز رستم بپرسید و از زال سام
ز نزل و علف هرچه بودش به کارز بهر سپهبد گو نام دار
بیاورد چندان شه قیروانکز آن خیره شد چشم ایرانیان
ز گستردنی ها و از خوردنیز پوشیدنی ها و از بردنی
جهان شد سراسر چو بازار چینزبان یلان شد پر آفرین
دو ماهش همی داشت بیرون شهرهمه شادی و خرمی بود بهر
گهی گوی و چوگان و گاهی شکارگهی رود و بزم و می خوشگوار
از آن پس یکی روز اختر بجستکه در شهر رفتن کی آید درست
به شهرش درآورد از آن جایگاهسوی نامور تاج و دیهیم و گاه
چو آمد به ایوان شه نامدارنشاندش بر تخت و کردش نثار
ازآن پس کمر بست چون بندگانهمان نامدار و پرستندگان
پرستش نمودی شب و روز بیشابا هر که بیگانه بودند و خویش
زبس نیکویی ها که آن شاه کردرخ پهلوان شد از آزرم زرد
کزو هر زمان شرمساری ربودستایش مر او را بسی برفزود
بدین گونه یک سال بگذاشتندهمه شهر را باغ پنداشتند
همانگه از این گونه آن مردمینیاورده در کار مویی کمی
چه نیکوتر از دوستی با کسیکه او بهره دارد ز دانش بسی
سپهدار با خسرو نامدارسخن کرد و پرسید یک روزگار
که ای شاه نیکو دل خوب خویمرا شرمساری درآمد به روی
ز بس نیکویی ها و از مردمیکه آن خیزد از گوهر آدمی
که با من نمودی در این روزگارسپاست گزارم بر شهریار
کنون چشم دارم که تو کام خویشبگویی به من هر چه داری به پیش
بدان تا ببینم که در کار شاهمرا دسترس هست با این سپاه
به جان اندرین کار کوشش کنممگر کام خسرو پژوهش کنم
شه قیروان زود بر پای خاستستودش فراوان چنان چون سزاست
بدو گفت کای شیر با فر و نامبه بخت تو هستم همی شادکام
همم پادشاهیست هم کام و بختهمم کشور و مرز و هم تاج و تخت
ولی آرزویی مرا در دلستاگر چه به نزدیک ما مشکلست
چو از من کند پهلوان خواستاربگویم هم اکنون بر نامدار
یکی خوب دفتر چنین یافتمچو بر خواندمش تیز بشتافتم
که از دانش آن دفتر باستاندرو یاد کرده بسی داستان
مر این گرد گرشاسب آن را نوشتکه بودش ز فرهنگ و دانش سرشت
که آن دم که ضحاک بیدادگرفرستاد ما را بدین بوم و بر
به شمشیر این مرز را بستدیمجهانی ز خنجر به هم بر زدیم
که چون پانصد و یک هزاری زمنگذر یابد ازتخم خویشان من
بدان دم که این دفتر پهلوینوشتم سزد گر ز من بشنوی
چنین دیدم از گردش هور و ماهچو در اختر خویش کردم نگاه
جوانی بیاید خردمند و گردسرافراز و با نام و با دستبرد
نیندیشد از شیر و نر اژدهانترسد ز سختی و روز بلا
به مردی جهان زیر پای آوردبسی نیکویی ها به جای آورد
نژاد وی از ماست پنجم پدرچو آید بدین کشور و بوم و بر
برآید ز دستش سه کار بزرگکز آن خیره گردد دلیر سترگ
به کشور هویدا شود پنج ددکز ایشان جهانی درافتد به بد
دو شیر و دو گرگست و یک اژدهاکه گیتی از ایشان شود پربلا
از این پنج پتیاره تیز چنگجهان بر بزرگان شود کارتنگ
شود مرز خاور سراسر خرابهمان قیروان گردد از وی به تاب
چو ایدر رسد آن یل نامورز گرزش شود ایمن آن بوم و بر
به دست وی آید ددان را هلاکنباشد مر او را به دل ترس و باک
به یک نیمه کوه از دست راستنشانیست از ما به یک میل راست
من از بهر پارنج پوران جوانیکی گنج بنهاده ام زیر آن
چو این کار آید به دستش تمامبرآید ز گردی و مردیش نام
ورا باشد این گنج را پای مزدکه رخشنده بادا وی از اورمزد
همیدون در این دفتر پهلوانیکی پیکر خوب و چهر جوان
نگارید کرده که این چهر اوستکه از اژدر و شیر درنده پوست
چو اندیشه اندر دلم شد درازاز آن نیکویی و سران سرفراز
به چهر و به یال تو چون بنگرمبه روشن روان این گمان می برم
که آن گرد فرخنده اختر توییخداوند کوپال و پیکر تویی
بدو داد پاسخ گو نامدارکه آن خوب دفتر به نزد من آر
بیاورد هرکس که دفتر بدیدبدان صورت خوب مهرش گزید
تو گفتی فرامرز شیر اوژنستکه از بهر پیکار در جوشنست
از آن شاد شد گرد پهلونژادنیا را بسی آفرین کرد یاد
پس از شاه پرسید راز بدانکجا است آن جایگاه ددان
نشان مرا داد باید کنونکه گر پیل باشد بسازم زبون
چنین گفت از ایشان یکی نامورکه گر نامور گرد پرخاشخر
از ایدر بتازد سه روزه به راهیکی کوه بیند بلند و سیاه
چو خورشید بر چرخ گردان شودنخست از سرکوه رخشان شود
جهان دیده گوید که این برز کوهکه هست از بلندیش گردون ستوه
محیط است گرد جهان سر به سرجز آب از برون نیست چیزی دگر
چو رفتی بدان دامن کوهساریکی خشک رود آیدت پیش کار
که پهناش باشد سه فرسنگ بیشدرازیش از اندازه ناید به پیش
مقام بداندیش نر اژدهاستکه گیتی سراسر ازو در بلاست
یکی کوه بینی مر او را به تنکشان موی سر بر زمین چون رسن
درازیش باشد فزون از دو میلبه دم درکشد شیر و درنده پیل
چو غاری دهانش پر از دود و تابهراسان ازو بر سپهر آفتاب
سروهاش چون آبنوسی درختشود کوه خارا ازو لخت لخت
دو چشمش به کردار دو چشمه خونز کامش تف و دوزخ آید برون
تن تیره او همی چون سپرز فولاد و آهن بسی سخت تر
گر از جای جنبد چو کوهی به تنزبانش برون آمده از دهن
نه اندر هوا مرغ یارد گذرنه اندر زمین شیر یا پیل نر
چو خورشید بر چرخ رخشان شودز دود تف او هراسان شود
زمین از گرانیش لرزان شودز تفش دل کوه بریان شو
بر او چه دریا و چه کوه و دشتبه هرجای آسان تواند گذشت
چو از جنبش او را دهد آگهیجهان از دد و دام گردد تهی
نماندست در دشت ما جانورنه دام و دد و مرغ و نه گاو و خر
مر این ها که بینی به شهر اندروننیاریم از شهر رفتن برون
به ما بر از این گونه رنج و بلاستهر آن کس که بخشایش آرد رواست
وز آن روی دیگر به سه روزه راهیکی بیشه همچون یکی جشنگاه
به پیش آیدت شصت فرسنگ پیشگروهی در او پاک و پاکیزه کیش
تو گویی بهشتیست با رنگ و بویز هرگونه نخجیر و مرغ اندر اوی
پدید آمدست اندر آن بوم و بردو پتیاره زین اژدها سخت تر
ازین روی بیشه دو شیر ژیانکه هستند با همدگر همزبان
دو کوهند هر دو خروشان چو ابرکزیشان بدرد دل پیل و ببر
وز آن روی دیگر دو گرگ سترگفزون هریکی از هیون بزرگ
سراسر همان مرز ایشان خرابچو هامون و کوه و چو دریای آب
از این جای خود جای گفتار نیستچه گویم که گفتن چو دیدار نیست
زمینی بدان گونه با رنگ و بویاز ایشان به ویرانی آورده روی
بر این بوم و بر جای بخشایش استکه از نام مردی و بخشایش است
همانا که فرمان یزدان پاکبرین است کان مرز با ترس و باک
به تیغ و به گرز تو ایمن شودبه فر تو این تیره روشن شود