بخش ۱۳ - اندر شکار رفتن فرامرز با بانو گشسب
پس آنگاه چون بخت و دولت به همبرفتند با کوس و چتر و علم
ابا باز و شاهین و با چرخ و یوزبرفتند آن هر دو یل کینه توز
شکار افکنان تا به توران زمینکه از چرخشان دل نبودی غمین
گزیدند سرچشمه ای دلپذیرکشیدند از آن خسروانی سریر
همان سبز خیمه برافراختندچو شیران به نخجیرگه تاختند
بکشتند بسیار آهو و گوردویدند از چشمه نزدیک و دور
ز هر گونه اسپان برانگیختندبه آهو و گور اندر آویختند
به شمشیر و تیر و کمان و کمندبکشتند بسیار و کردند بند
زنخجیر گشتند و گشتند بازبه نزدیک آن خیمه دلنواز
ز شبگیر بانو به صحرا و دشتفکندند صید اندر آن پهن دشت
پس آنگه نشستند با ناز و نوشبرآورد جام از سرای سروش
بدین گونه بودند تا قرص مهرفرو شد در این کارگاه سپهر
به مغرب چو خورشید نزدیک شدز گرد سپه روز تاریک شد
چو بانو به گرد اندران بنگریدسپاهی گران دید کامد پدید
سپاهی کم و بیش تا سی هزارهمه دشت از ایشان گرفته غبار
فرامرز گفتا که این ها که اندبه نزدیک ما آمده از چه اند
سپهدار این لشکران کسیتندگذرشان بدین جانب از چیستند
چنین داد پاسخ که توران سپاهگزینند هم اندرین شاه را
همانا درین نامدار انجمنسپهدار گردیست شمشیرزن
ولیکن تو دل را زغم دور کنبه مرگ سپهدارشان سور کن
از این خیل لشکر میندیش هیچز بس تاب نادیده چندین مپیچ
که گر کینه ورزند ما آن کنیمکه از آمدنشان پشیمان کنیم
کشیدند بر مرکبان تنگ تنگسواره ستادند بر عزم جنگ
وز آن سان چو لشکر کشیدند تنگبدیدند آن خیمه سبز رنگ
عنان را کشیدند توران سپاهبدان خیمه کردند مردم نگاه
سپهدار بد شیده شیرمردچو پیران و هومان و فرشیدورد
چو لهاک و گرسیوز تیزجنگچو کلباد ویسه دلاور نهنگ
گروی و دمور و سپهرم دگرهمان نیز نستیهن نامور
دگر پیلسم آن گو شیر نردگر بود بسیار پرخاشخر
همانا که بودند هفتاد مرددلیران و مردان روز نبرد
دگرگونه با هریکی بد درفشچو سرخ و چو سبز و چو زرد و بنفش
از آن خیمه شان در دل آمد نهیبسر سرفرازان از آن در نشیب
بگفتند که امروز روز بلاستغم افزود ازو شادمانی بکاست
همانا که این خیمه رستمستکه چون او نبرده به گیتی کم است
به عزم شکار اندر این مرغزارکمین کرده چون شیر در رهگذار
در این گفتگو بود توران سپاهکه آن هر دو گرد از پس گرد راه
تو گفتی به کین جنگ ساز آمدندچو نزدیک ایشان فراز آمدند
چو پیران بدید آن دو آذرگشسببیامد به نزدیک بانو گشسب
بپرسید کای نامور سرکشانبگویید با من زنام و نشان
چه نامید از خیل نام آورانکدام از دلیران و گندآوران
فرامرز گفت ای سرانجمنمنم پور رستم گو پیلتن
دگر نامداری چو آذر گشسبمرا خواهر و نام بانو گشسب
شکارافکنان هر طرف در گذارکه جایی گرفتیم در مرغزار
شما باز گویید نام و نژادبه جنگ اندر آیید یا صلح و داد
چو بشنید پیران فرامرز رادفرود آمد و خاک را بوسه داد
که ای پهلوان زاده صلحست پیشعزیزید از مردم دیده بیش
به اولاد رستم منم چون رهیتو را بنده ام هر چه فرمان دهی
نباشد به از صلح در راه دینکه گوید که نفرین به از آفرین
فرامرز گفتا چه نامی به نامکه هستی چو طوطی شیرین کلام
به گفتار نیکو بگفتی سخنولیکن نهانت ندانم زبن
به پاسخ چنین گفت پیران منمکه بر دشمنان شما دشمنم