بخش ۱۱ - باز نمودن راز خود، فرامرز و بانو گشسب با رستم زال و جنگ کردن ایشان
برفتند اندوهگین هر دوانبه ایوان رستم گو پهلوان
تهمتن بدیدند در پیش درزمین بوسه دادند پیش پدر
ببوسیدشان روی و پرسید حالکه امروز دارید گویا ملال؟
غبار از چه بنشسته بر رویتان؟پریشان چرا گشته این مویتان؟
گل سرختان سخت پژمرده استمگر از کسیتان دل آزرده است؟
چنین پاسخ آورد بانو شتابکای سر هوای دلت کامیاب
به فر تو از کس نداریم باکجگرگاه دشمن بسازیم چاک
ولیکن بد امروز ما را نبردابا یک دلاور سرافراز مرد
تو گفتی مگر اژدها بد به جنگکه از جنگ در وی زیان شد نهنگ
به زورش نباشد هژبر ژیانببودش به بر چون تو ببربیان
وگرنه به صد پهلوان بود راستکه امروز با ما به پیکار خاست
کنون شرط کردیم که فردا به گاهبکوشیم با دشمن کینهخواه
بگفتا برادر به یاری خویشبیارم چو آیید فردا به پیش
اگر عم شود یار ما باب همبیاریم بر جان بدخواه غم
ببندیمشان خوار و زار و نژندبیاریمشان بسته اندر کمند
تهمتن بدو گفت فردا به گاهبیایم چو شیر اندر آن جایگاه
شما را به گیتی چو من یار کسز دشمن خداتان نگهدار بس
دعا کرد بانو بر آن پهلوانبرفتند بیدار و روشنروان
بشد رستم آنگه بر زال زربگفت این همه داستان سر به سر
ز جنگ و ز کشتی و زور سرانوز آن شرط فردا به یکدیگران
رخ زال چون گل شکفتن گرفتبیایم بدو گفت بینم شگفت
ببینم دلیری ز فرزند خویشبچینم گل از شاخ پیوند خویش
برفتند از آن پس به آرامگاهببستند بر دیدهها خواب راه
چو شب دست در دامن خاک زدسفیده گریبان شب چاک زد
ز جا جست رستم ابا هر دوانبرفتند شادان و روشنروان
برفتند با هم دو آزاده خویبدان سان که شان بد به دل آرزوی
فکندند هر دو شکار از شتاببکردند با هم بر آتش کباب
نشستند بر سایه سرو و بیدبخوردند با هم کباب و نبید
گهی با کباب و گهی با شرابچو گشتند از باده مست خواب
بگفتند با هم گوی راد مردبیامد بر ما به رستم نبرد
اگر ما چو گرگیم او میش راههمان به که ناید دگر پیش ماه
چو رستم برانگیخت از آن تیره گرداز آن گرد پیدا دو آزاده مرد
بجستند از آنجا بسان پلنگنشستند در صدر زین خدنگ
بجستند از آنجا بسان پلنگنشستند در صدر زین خدنگ
بجوشید رستم چو آذرگشسببیامد به پیکار بانو گشسب
زواره به جنگ فرامرز شیردرآمد چو غرنده ببر دلیر
تهمتن کمربند بانو گرفتبدان سان که بانو ازو شد شگفت
همان بانو از کین گرفتش کمرهمی زور کردند بر یکدگر
چو آتش برافروخت شد زردروچو سنبل برآشفته شد موی او
یکی زور کرد آن مه زابلیبه بازو گرفتش به چنگ یلی
که شد پای رستم جدا از رکیببه دل گفت آمد به تنگی نشیب
بپیچید بر زین به مرد نشستبیازید بگرفت دستش به دست
بشد رستم از دختر خویش شادبه دل گفت زین سان که دارد به یاد؟
سرانجام رستم برافروخت جنگگرفتش کمربند آن ماه تنگ
به سوراخ موشی شد از دست اسبفرو رفت و افتاد بانو گشسب
مجالش نداد آن گو زورمندفروبست بازوی گرد بلند
فرامرز چون بسته همشیره دیدجهانبین خود را همی تیره دید
فرا رفت پیش زواره به کینربودش ز زین و زدش بر زمین
تهمتن به یاری رسیدش فرازگرفتش سر ره برو جنگساز
فکنده بر گردن او کمندکشیدند هر دو به یال سمند
زواره فرامرز بگسست خامنیامد سر مرد جنگی به دام
گرفتند هر دو دوال کمرربودند سر پنجه بر یکدگر
که از روی صحرا بر آمد غباریکی نعره زد همچو ابر بهار
سواری پس از نعره آمد پدیدکه ترکش سراندر ثریا کشید
فراز یکی اسب تازی نژادگران تر ز کوه و سبک تر ز باد
به برگستوان اندرون ناپدیدز تندی تو گفتی بخواهد پرید
حمایل یکی تیغ زرین نیامکه تابش به خورشید دادی پیام
قبایش زخفتان زره پیرهنتو گفتی که دارد ز پولاد تن
عمودی گران سنگ در پیش زینتو گفتی که کوهست آن آهنین
پس آنگه بگفتا به آواز سختکه خوش آن که از روی اقبال بخت
ز سر بفکند این کلاه غرورکند گر به هستی زسر نیزه دور
زتن دور دارد گزند مرادهد بوسه نعل سمند مرا
تهمتن چو کوه روان را بدیدبدانست کان پهلوان در رسید
بیامد رکاب پدر بوسه دادبه نزدیک او سر به پیشش نهاد
زواره همیدون به دل شادمانببوسید پای گو پهلوان
فرامرز حیران در آن کار بوددو چشمش بدان راه مروار بود
سوار دلاور بغرید بازبیامد بر گرد پیکار ساز
مرا سهم نام و نشان سهمناکزپیلان ندارم گه جنگ باک
فرامرز پاسخ چنین داد بارکه ای گرد کردنکش نامدار
فرامرز پور تهمتن منمچو کوه گران زیر در جوشنم
نیا زال سام نریمان بودکه او از نژاد کریمان بود
تو خود گو شهان بندگی چون کنندسران هم سرافکندگی چون کنند
نخواهم زیانی کشیدن ز کسبه هر ره مکن باد را در قفس
به کینه چو نراژدها و چو گرگنسنجد در جنگ مرد بزرگ
بگفت این و با رستم تیز جنگچو شیر ژیان اندر آمد به جنگ
دگر بار گرزی برانگیختندبه پیکار کین با هم آمیختند
ز نیروی آن دو گو زورمندفروماند در زیر هر دو سمند
پیاده شدند آن دو گرد نبردزمانی رساندند بر ماه گرد
پیاده به هم هر دو کوشان شدندچو دریای جوشان خروشان شدند
بدین گونه تا سایه گسترد هوربه هم هر دو جنگی نمودند زور
بنالید رستم به پروردگاروزو خواست فیروزی و زینهار
که ای داور ماه و پروین و هورفرازنده دانش و فر و زور
مرا زور بازو ز یاری تستجهان روشن از کردگاری تست
هم از تست فیروزی و فر و زورمکن شرمگین مر مرا پیش پور
بگفت این و بر بودش از روی خاکبزد بر زمین جوشنش کرد چاک
کمر بست بازوی او را به بندفرامرز از آن بند شد دردمند