گنج

بخش ۱۰ - جنگ کردن رستم با فرامرز و بانو گشسب (و) آزمودن رستم، ایشان را پنهان داشتن خود را در جنگ

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۹۰ بیت
بدانست رستم که او سرکش استکه در جنگ همچون که آتش است
وز آن پس به کین سوی او حیله کردبرآورد بر چرخ گردنده گرد
دو یل نیزه بر نیزه انداختندچو آتش به پیکار هم تاختند
زره حلقه حلقه ز یکدیگرانبه نیزه ربودند آن سروران
به نیزه ربودند از هم زرهزره را گشودند از هم گره
فرامرز از دور نظاره کردهمی دید آن هر دو یل در نبرد
میان صد و شصت طعنه زنانببودند نیامد یکی در زیان
سرانجام هر دو بر آشوفتندبن نیزه را بر زمین کوفتند
نخستین برآورد بانو عمودپدر را یکی پیش دستی نمود
به پا ایستاد اندر آن صدر زینفرو کوفت بر پهلوان گرز کین
که شد رخش تا سینه اندر زمینبخوابید لب را به چشم و به کین
سپر خورد گشت و بشد دست خمولیکن فرو شد به دریای غم
دل رخش را خون درآمد به جوشبرآورد چون شیر شرزه خروش
بدانست رستم که رخش دلیربنالید از ضرب آن گرز چیر
به دل گفت بانو هم آورد رابرآورده ام از تنش گرد را
چو مرکب سر خود بپیچید بازبدید او هم آورد با اسب و ساز
به جولان در افکند که کوب رابه میدان درافکند آشوب را
به دل گفت رستم که اینست گردکه یارد به پیکار این دست برد؟
چو از کینه نزدیک بانو رسیدبزد دست گرز گران بر کشید
بگفتش که ای دختر نامداریکی ضرب دست مرا پای دار
چو بفراخت او گرز بالای سرنهان گشت بانو به زیر سپر
پشیمان شده رستم از کین اونم آورد چشم جهان بین او
نه مردیست فرزند کشتن به جنگکه در پیش داناست این کار ننگ
اگرشان برآرم به خم کمندکه شاید ازین بند گیرند پند
به زین اندر افکند گرز نبردکمربند آن گرد بگرفت مرد
به سر پنجه می خواست کو را ز زینرباید به مردی زند بر زمین
به پشت اندر افکند بانو سپرگرفت او کمربند آن شیر نر
همی زور کرد آن بر این این بر آنهوا بود جنبان و لرزان زمان
سما چون زمین زردگون شد ز گردزمین زیر پای یلان پر ز درد
همه خاک میدان ز خون نم گرفتز زور دو پر دل زمین خم گرفت
دل هر دو در سینه آمد تپانشده خشک آن هر دو یل را دهان
ز کینه دهانشان پر از گرد شدز غصه روانشان پر از درد شد
بسی چیرگی کرد بانوگشسبکه باب اندر آرد به نیروی اسب
نبودش توان و رخش زرد شدازین غصه جانش پر از درد شد
سرانجام رستم بغرید سختبرآورد از زین به نیروی بخت
ز انده رخش زرد و بیرنگ شدچو غنچه دل ماه دلتنگ شد
رخش گونه زعفرانی گرفتتنش لرزه و خیره زانی گرفت
چو افکند مه را به خاک نژندفرود آمد آن پهلوان بلند
ز فتراک بگشاد خم کمندکه بندد دو بازوی سرو بلند
در آن دم فرامز یل در رسیددرخشان یکی تیغ کین بر کشید
به بالای سر برد تیغ از فرازکه تا برزند بر سر سرفراز
تهمتن نبودش مجال درنگبه زیر سپر شد نهان مرد جنگ
چنان بر سپر زد یل نامورکه چون پرنیان شد دو نیمه سپر
بدزدید رستم سر از روی کاروگرنه سر از تیغ گشتی فکار
زجا جست بانو چو یار آمدشبرادر به مردی به کار آمدش
نشست از بر اسب بانو گشسببه یک سو کشید از بر باب اسب
تهمتن به جنگ فرامرز شیردرآمد چو غرنده شیر دلیر
گرفت او کمربند فرزند رابیازرد فرزند دلبند را
یکی زور کرد آن یل زورمندکشیدش فرود از فراز سمند
فرامرز بر جست از روی خاکگرفت او کمربند بی ترس و باک
چو پیلان آشفته اندر سماعهمی بود با یکدگرشان نزاع
همی بود از کینه همچون پلنگیکی از ستیزه بسان نهنگ
تو گفتی دو پیل اند اندر زمینبپیچید خرطوم درهم به کین
زگردش فروماند چرخ فلکشده تیره از گرد چشم ملک
به دل گفت رستم که بدکار شدکه ما را به فرزند پیکار شد
مبادا شوم عاجز از جنگ اوزیانی کشم آخر از چنگ او
که باشد هم آورد من پور منخردمند جنگی و دستور من
چو شیر است بانو گشسبم به رزمکه باشد در پیش رزمم چو بزم
فرامرز هم با دل اندیشه کرداز اندیشه دل را یکی تیشه کرد
که ما را همانا بشد اندیشه کرداز اندیشه دل را یکی تیشه کرد
که ما را همانا بشد بخت کورشده آب در پنجه سخت شور
درآورد برزه فلک چرخ کینکه تیرم زند ناگهان از کمین
که گویند پور تهمتن ز دردزبون گشت از یک دلیر نبرد
سرم گر بگردد به خاک و به خوناز آن به که گردم ز دشمن زبون
که گر آب دریا بپوشد تنمهمان به که شادان شود دشنم
گهی پور پشت پدر داد خمگهی از پدر بد پسر پر زغم
بنالید رستم به یزدان پاککای آفریننده آب و خاک
مکن پایمالم به دست پسرکه پیش تو به باشد افکند سر
بگفت این و از دادگر خواست زوربه نیروی دادار کیهان و هور
گرفت آن کمربند پور جوانیکی زور کرد آن یل پهلوان
دو زانو کشیدش به خاک نژندبرو چیره شد پهلوان بلند
همی خواست بازوی او داد خمکه بانو درآمد چو شیر دژم
به چنگ اندرون تیغ آتش شرارکزو اژدها خواستی زینهار
تهمتن نبودش مجال درنگچو با تیغ بانو در آید به تنگ
بدو گفت کای دختر پهلوانشما را امانست امشب به جان
چو فردا برآید خور از کوهساربیارم به یاری خود کوهیار
به گوهر مرا او برادر بودکه در جنگ با من برابر بود
من او را بیارم فردا به گاهمگرتان بیابیم این جایگاه
در آرم شما را به خم کمندبه توران برم پیش شه مستمند
بدو گفت بانو که لافی مزنمرادی که هرگز نیابی ز من
که فردا بیاییم همراه همبرآریم جانت به باران غم
مگر آنکه نایی بدین ره گذروگر آیی آرم دو چشمت به در
تهمتن یکی سخت سوگند خوردبرآرنده گنبد لاجورد
که فردا برآرد خور از کوهساربیایم بدین جای با کوه یار
به سوگند بانو زبان برگشادکه اینجا بود وعده بامداد
بگفت این و از جا برانگیخت اسبدلیر و جهانگیر بانوگشسب
فرامرز را گفت رو تا رویمبه آسایش خود به منزل رویم
برانگیخت رستم زجا تند رخشبه ایوان در آمد یل تاج بخش
ز تن دور کرد آن سلاح نبردبه درگه شد آن پهلوان شیر مرد
به مغرب چو تنگ اندر آورد هورز شب چون شبه گشت رنگ بلور