قصیدهٔ شمارهٔ ۴۵
هر چه دور از خرد همه بند استاین سخن مایهٔ خردمند است
کارها را بکشی کرد خردبر ره ناسزا نه خرسند است
دل مپیوند تا نشاید بودگرت پاداش ایچ پیوند است
وهم جانت مبر به جز توحیدکان دگر کیمیای دلبند است
سخت اندر نگر موحد باشکه سلب را بپا که افگنده است؟
گر خداوندی از نیاز مترسکه رهی مر تو را خداوند است
غمت آسان گذار نیز و بدانمادرت برگذار فرزند است
ای رفیق اندرون نگر به جهانتا چو تو چند بود یا چند است
این جهان نیست با تو عمر درازمر تو را عمر خود دم و بند است
مکن امید دور آز درازگردش چرخ بین که گریند است