شمارهٔ ۴ - در تهنیت عید قربان و مدح هوشنگ شاه
رسید کوکبهٔ عشق در بهاری خوشچو لاله جام طربکش به لالهزاری خوش
بریز خون صراحی که عید قربان استبه کیش عشق کم افتد چنین شکاری خوش
بیار باده و بنشین به همدمی یکدمبه شرط آنکه بود همدم تو باری خوش
ز رقص و دستزدن چون چنار دست مداراگر به دست همیآیدت نگاری خوش
اگر چه کار ز مستی خراب میگرددمدام کار من این است و هست کاری خوش
به عمر دیدهٔ نرگس ندیده است به خوابچنین زمان طربناک و روزگاری خوش
چمن ز طلعت گل خرم و همایون استکه همچو دولت شه سرور روزافزون است
خوش است طرف گلستان و بوستان خرمبنوش جام جم از دست دوستان خرم
چو لاله خیمه به صحرای شادمانی زنکه غنچه خرگه عیش است و گلستان خرم
بهار و عید چو با هم موافقت کردندبه اتفاق زمین خوش شد و زمان خرم
ز دست ساقی گل جام ارغوانی خواهکه گل خوش است در این وقت و ارغوان خرم
ز بس که زهرهٔ ازهر چو زهره ظاهر شدزمین شده است ز انجم چو آسمان خرم
جهان پیر جوان شد ز اعتدال هواکه همچو بخت جوان شد همه جهان خرم
چمان به سوی چمن با چمانه رو که شدهستچمن چو مجلس بزم خدایگان خرم
شکوفه کرد دل غنچه از شراب سحربه بانگ مرغ چو بیدار شد ز خواب سحر
شکوفه شمع برافروخت در چمن روشننهاد لاله چراغی در انجمن روشن
گشای دیدهٔ عبرت که چشم نرگس شدبه وقت صبح به دیدار نسترن روشن
هوای مهر اثر کرد در دل غنچهنمود راز دل از چاک پیرهن روشن
چو یافت آینهٔ آب صیقلی از بادنمود در دل او روی یاسمن روشن
زبان سوسن گویا زبانهٔ شمع استز تشنگی به در افتاده از دهن روشن
میان باغ تباشیر صبح را امشبدمید همچو سپیده رخ سمن روشن
تمام برق چو تیغ یمانی شاه استکه میدرخشد از جانب یمن روشن
خدایگان سلاطین شهنشه عادلسحاب راتبهٔ کان یسار دریا دل
شهی که میشود از فتح او ظفر پیداز نور طلعت او هست زیب و فر پیدا
چراغ دودهٔ دولت جلالالدین هوشنگکه دیده را شود از نور او بصر پیدا
نسیم صبح ز لطفش به گوش گل میگفتکه غنچه را شده صدبرگ در سحر پیدا
ز تاب قهرش گل نار میشود در باغکه همچو آتش موسی است در شجر پیدا
ز بحر دستش با آب روی دارد تیغشدهست از صدف تیغ او گهر پیدا
بلند همت کان ثروت هنرپرورکه شد به نوبت او قیمت هنر پیدا
قضا به نامش آن دم که سکه بر زر زدز نام نامی او گشت وجه زر پیدا
جهان به دولت او آرزوی آن داردکه نا جهان بود او حکم بر جهان دارد
زهی زمان تو از عهد مامضی خوشترزمین به فر تو از عرصهٔ سما خوشتر
به صدق مهر تو را صبحدم هوادار استاز آن به صبح شود هر نفس هوا خوشتر
علاج ضعف صبا اهتمام خُلق تو کردکه شد به قوت آن دم به دم صبا خوشتر
فلک به گرد زمین گشت دورها و ندیدبه دور عدل تو از روزگار ما خوشتر
اگر چه بنده در ایام دولت تو خوش استتوقع است که داری تو بنده را خوشتر
در این قصیده که اول ردیف او خوش بودردیف آخر او هست ظاهراً خوشتر
برین جناب اگر ناصرا دعا گوییدعا بگو که در آخر بود دعا خوشتر
بهار و عید به روی تو شاد و خرم بادبقای عمر تو تا انقراض عالم باد