گنج

شمارهٔ ۵ - در تهنیت عید و مدح جلال‌الدین هوشنگ

۴۰ بیت
روز عید است حریفان طرب از سر گیریدکام دل از لب معشوق سمن‌بر گیرید
زهد سی‌روزه ز خشکی اثری کرده بودساعتی حظ دماغ از غزل تر گیرید
منقل آرید که گلنار زمستان نار استغسل از آب رز و قبله ز آذر گیرید
از دم بهمن اگر آب شود روی زمینهمچو رستم سر سرخاب قدح برگیرید
مطربان بهر نوا در دف و نی چنگ زنیدساقیان بهر طرب صافی ساغر گیرید
یار دشنام دهد بر لب او بوسه دهیدباده گر تلخ بود نقل و شکر برگیرید
یک نفس را که به شادی گذرانید ز عمربا همه دولت جاوید برابر گیرید
نظم ناصر چو محلی به مدیح شاه استهمچو گوهر سخنش را همه در زر گیرید
تا بیابد ظفر و وقت شما خوش گذردباده بر یاد شهنشاه مظفر گیرید
شهریاری که لب از خاتم او کام گرفتنامداری که زر از سکهٔ او نام گرفت
آنکه منزل چو مه از برج ثریا دارددر سخا دست چو کان و دل دریا دارد
مفخر آل کیان خسرو عادل هوشنگکه به اقبال سکندر دل دریا دارد
آن جهانگیر جوان‌بخت که در روز مصافپرچم نیزه ز موی سر اعدا دارد
روز هیجا که ندارند سر خود تن‌هاتیغ او پشت سپاهی تن تنها دارد
برکشیده‌‌ست فلک رایت او را سوی خویشراستی این همه اقبال ز بالا دارد
دست او روز وغا تیغ زند چون خورشیدکه به قانون شجاعت ید بیضا دارد
بجز از گرز گرانش نبود هیچ علاجدشمنش در سر اگر علت سودا دارد
خنجر او که خورد آب ز نیش عقربدست در بند کمر ترکش جوزا دارد
هر مرادی که ز همت طلبد نصرت اودولتش جملهٔ اسباب مهیا دارد
ای جهان از اثر عدل تو آباد شدهسرو در بندگی کلک تو آزاد شده
باد صبح از نفس خلق تو جان می‌یابدچشمهٔ آب حیات از تو روان می‌یابد
دشمنت بس که گریزد ز نظرها چو خیالخویشتن را ز پس پرده نهان می‌یابد
آنچه در فرّ همای است به اقبال ملکز عقاب سه پر زاغ کمان می‌یابد
دولتت تیز شد و می‌کند آهنگ عراقکه نهاوند به راه همدان می‌یابد
تیر تو سوی نشان راست رود کز پیکانبه دل دشمن بدکیش نشان می‌یابد
جان بدخواه تو خواهد ز جهان بیرون شدزانکه خود را به همه جای گران می‌یابد
جز مدیح تو نیارد به دهان طوطی نطقرانکه از شکّر شُُکر تو زبان می‌یابد
آنچه می‌جُست و نمی‌یافت سعادت امروزدر کله‌گوشهٔ اقبال تو آن می‌یابد
می‌دهد بهر سمند تو فلک نعل‌بهاهرچه در همت بحر و دل کان می‌یابد
آسمان غاشیهٔ قدر تو بر دوش کشیدماه نو حلقهٔ خدام تو در گوش کشید
حور با دمدمهٔ کوس تو دمساز آمدسدره با رایت منصور تو همراز آمد
نالهٔ نای در آن حال چو تیغ تو شنیدصوفئی بود که در رقص سرانداز آمد
شعر من سحر شد و داد به من سحر حلالقوت فکر که جادوی سخن ساز آمد
کوه را چون سخن حلم تو گفتم ز صدابی تحمل شد و هر ذره به آواز آمد
دل آوارهٔ ما را کرمت بازآورددل چو از لطف تو جان یافت، روان بازآمد
خسروا خامهٔ من هست درخت عالیکه به بستان هنر سرو سرافراز آمد
عید مهمان عزیز است، دو روزش خوش دارزانکه او مجمع حُسن است، به صد ناز آمد
سایهٔ دولت او باد مبارک بر شاهکه همائی‌ست همایون که به پرواز آمد
تا نباید که ز اطناب ملالت باشدخواهم از بهر دعای تو به ایجاز آمد
چون فلک دور بقای تو ز حد بیرون باددولتت چون مه نوروز به روز افزون باد