شمارهٔ ۳ - صبح خیزان
صبحخیزان کز صفا جام مصفا بردهانداز دل بریان من نقل مهنا بردهاند
روشنان آسمان از ساغر زرین مهرجرعهای از جامشان نقل مسیحا بردهاند
بستهٔ دام سپهر و دانهٔ دنیا نیاندآشیان عزلت اندر قاف عنقا بردهاند
نفی هستی کرده و در نیستی ثابت شدهاز در لا بارگه در صدر الاّ بردهاند
ترک کثرت کرده و در وحدت خاص آمدهاسم را بگذاشته، ره در مُسمّی بردهاند
نقش را دیده ولی نقاش را نشناختهاز رخ مجنون نشان روی لیلی بردهاند
عارفان را نیست از شاهد نظر بر زلف و خالماسوا را از خطش خط تبّرا بردهاند
برده بالای پریرویان دل ما را ز دستای خوش آن دل را که از پستی به بالا بردهاند
ساقیا می ده که از پستی به بالا میرویممست و غلتان همچو قطره سوی دریا میرویم
صبحخیزان کز می شب سرگران برخاستندچون نظر کردند در ساقی ز جان برخاستند
گفت برخیزند از جان تا نشینم یکدمیچون نشست او جملهٔ جانها روان برخاستند
عاشقان را همچو سبزه زیر پای افکندهاندخوبرویانی که چون سرو روان برخاستند
آفتاب تیغزن چون نیزه بالا شد بلندپشت خم در خدمتش هفت آسمان برخاستند
روی او دیدند افتادند در پایش ز شرمجملهٔ گلها که اندر بوستان برخاستند
صف کشیده لشکر خطش به قصد مُلک حُسنفتنهها بودند در آخر زمان برخاستند
ما و او چون باد با گل صحبتی داریم خوشدشمنان ناگاه چون گرد از میان برخاستند
جان فروشانی که سودا با سر زلفش کنندمایهٔ عشق است کز سود و زیان برخاستند
ساقیا می ده که با سود و زیانم کار نیستدر سر شوریدگان سودای این بازار نیست
صبحخیزان بزم عشرت را صلائی در زنیدشیشهٔ افلاک را سنگ طرب بر سر زنید
قالبم سوزید یا سازید جانم را کبابماه را زان خاک بر آئینه خاکستر زنید
جان دهید و یار را بر جای جان دربرکشیدور نمییارید لاف عاشقی کمتر زنید
مطربان لبهای خشک از بادهٔ تر ترکنیدوان زمان بر تار بربط نغمههای تر زنید
این همه فریاد افغان نی از دست شماستتا کیاش انگشتها در دیدهٔ اعور زنید
چنگ همچون مسطر است و چشم ساقی مهرهبازرقعهٔ جان مرا هم مهره هم مسطر زنید
مدعی از دفتر ما چون دف تر میشودتا دف او تر شود بر دف از این دفتر زنید
ساقیا می ده به رغم مدعی دلشاد باشبندهٔ عشق بتان شود وز جهان آزاد باش
صبحخیزان طبل شادی بر ثریا کوفتندنوبت شاهنشهی بر سقف خضرا کوفتند
چون نوند عشق در دادند مستان صبوحکوس همت بر سر گردون اعلا کوفتند
آفتاب وصل چون طالع شد از برج شرفپیش او چون ذره در رقص بی محابا کوفتند
شعر ناصر خواند مطرب در سماع عاشقانبر سر آتش چو دود از سوز دل پا کوفتند
لاله تنها جام می میخورد و نرگس در خمارجام او را عاقبت بر سنگ صحرا کوفتند
مردم چشمم اگر چه ناکس و بد گوهرنددُر بسی دارند، آری راه دریا کوفتند
ماه من مگذر تا زهر افکند زلفت چو مارمار اگر چه زخم زد، آخر سرش را کوفتند
خصم بر سندان ما دندان زد و خود را شکستپتک سردی بود بدخواهان به عمدا کوفتند
ساقیا می ده، مده جام صفا بدخواه راتیرگی شب را رسید و روشنائی ماه را