گنج

شمارهٔ ۲ - در تهنیت عید به شاه ابوالمعالی

۴۰ بیت
عید خجسته از حرم یار می‌رسدبوئی ز دل به خانهٔ دلدار می‌رسد
برگی‌ست ماحضر که به دولت‌سرای شاهحق‌القدوم از پی زوار می‌رسد
لیکن بدان دلیل که عام است لطف اوزانجا به چار گوشهٔ اقطار می‌رسد
رنجور راه بادیه را مرهم مرادبر پای خسته و دل افگار می‌رسد
مهمانی خداست که آزاد و بنده رادربار عام خلعت بسیار می‌رسد
می‌دان غنیمتش چو ندانی که در حضوراین غایب رسیده دگر بار می‌رسد
از اتصال کعبه و غوغای قافلهپیغام حشر و وعدهٔ دیدار می‌رسد
عید است عاشقان همه قریان ز جان کنیددریای خون ز روی زمین بر روان کنید
روشن رهی که قبله بود انتهای اوآزاد بنده‌ای که شود کعبه جای او
از زمزم آب خورده و چون آب در مقامآسوده و حریم حرم متکای او
محراب چار رکن که دارالامان اوستعرش مجید رشک برد از صفای او
آئینه‌ای که قبلهٔ روی خلایق استخالق نموده روی خود اندر لقای او
حاجی خدای را بتواند به کعبه دیددر راه اگر خدای بود رهنمای او
آن کز سر نیاز در این راه پای نهادتاج سر ملایکه شد خاک پای او
امسال اگر امیر نشد محرم حرمکروبیان طواف کنند از برای او
آن مرتضای اعظم و مختار روزگارکز رأی اوست روشنی کار روزگار
او عین عالم است که چون عین بر سر استچشم جهانیان به جمالش منور است
عادل ابوالمعالی عالی که آسمانبا خاک راه در قدم او برابر است
با شوکت سکندر و اقبال یوسفیبا دانش پیمبر و مردیِ حیدر است
آلوده نیست دامنش از خون به صبح و شامچون چرخ از آنکه پاکدل و پاک گوهر است
کمتر اسیر بند کمند وی اژدهاستکمتر شکار نوک خندگش غضنفر است
ای سروری که از نظر و بخشش فلکامروز هر مراد که خواهی میسر است
شمعی‌ست مجلس تو که اندر هوای اوپروانه‌وار مرغ خرد سوخته پر است
ای عید ما ز دیدن روی مبارکتنوروز واشکفته ز خوی مبارکت
شاها سعادت دو جهان در پناه توستبخت از ملازمان در بارگاه توست
مه را قبای حسن از آن چاک می‌شودکو در حجاب مانده ز طرف کلاه توست
رنگی که هست بر رخ آئینهٔ فلکعکس سواد پرچم و گرد سپاه توست
بی آب روی چرخ چو چاهی است سرنگونآنجا که حد و مرتبهٔ آب و جاه توست
بدخواه اگر ز مهر تو در تاب شد چه باکاقبال همچو فتح و ظفر نیکخواه توست
گر دعوی کمال کند حسن خُلق توطبع کریم و همت عالی گواه توست
گردون به گوش مرکب تو می‌کند خطابکین کهکشان وسنبله در وجه کاه توست
ای عکس نعل اسب تو بر آسمان هلالز آنروی افتخار کند در جهان هلال
دولت تو را مزید و جهان بر مراد بادجان حسود به رغم و طبع تو شاد باد
هر بستگی که با تو کند ششدر جهاناز نقش کعبتین سعادت گشاد باد
در راستی چو نرد به پایان رسانده‌ایاکنون حساب عمر تو هر دم زیاد باد
جزم تو در ثبات نگهبان خاک شدعزم تو در شتاب عنان گیر باد باد
تو حاکمی و عدل و سخاوت از آن توستکار تو بذل کردن و شغل تو داد باد
تو پادشاه مطلقی و هر کجا رویفرمان ز تو، ز خلق جهان انقیاد باد
هر جا ادا کنند مدیح تو راویاناز نظم پاک ناصر و بزم تو باد
جاوید باد عمر تو ای شهسوار ملکتا از مدار عمر تو باشد مدار ملک