گنج

شمارهٔ ۱ - در مدح سلطان جلال‌الدین هوشنگ شاه

۵۴ بیت
صباح عید و روز نوبهار استبهار و عید و ما را وصل یار است
به رسم عید خوبان چمن راز شاخ و برگ گل نقش و نگار است
خنک آب روان کز قد سروشنگار نازنینی در کنار است
بیا ساقی، بیاور می که ما راهنوز از بادهٔ دوشین خمار است
چنار از قامتت دارد هوائیز قدت باد در دست چنار است
چراغی در چمن افروخت لالهز رویت لاله را در دل چه نار است
به آزادی برآمد نام سوسنکه او کمتر غلام شهریار است
بنفشه چون خط دلبر بر‌آمدخطی خوش گرد روی گل درآمد
براق برق عزم آسمان کردقطار پیل جوهرکش روان کرد
فلک دل گرم شد از مهر غنچههوا از ابر گل را سایه‌بان کرد
بیا ساقی بده آبی که بر بادنشاید کشت باغ و بوستان کرد
به باغ ارغنون درکش از آن میکه عکسش ارغنون را ارغوان کرد
سحرگه با لب تو غنچه زد لافصبا برخاست، خاکش بر دهان کرد
چو نرگس نوبت مستی‌ست ناصرچو غنچه چند مستوری توان کرد
زبان شیرین شود از مدح خسروکه مدح او زیان را کامران کرد
شهی کو ملک را گیتی ستان استمهی کافاق را صاحب قران است
دهان غنچه خندان می‌نمایدرخش در پرده پنهان می‌نماید
سپر بر آب نیلوفر بینداختکه باغ از غنچه پیکان می‌نماید
همه از گریهٔ ابر بهاری‌ستکه چون گل برق خندان می‌نماید
همه فریاد مرغ از دست سرو استکه سر تا پای دستان می‌نماید
ز عکس لاله در آئینهٔ آبخیال روی خوبان می‌نماید
بیا ساقی و دور گرم گردانکه دور چرخ گردان می‌نماید
شنهشه را مگر عزم سواری ستکه اسب باد جولان می‌نماید
جلال دین و دولت شاه هوشنگکه دستان است و رستم در صف جنگ
فلک قدری که دولت چاکر اوستشهان را تاج و افسر گوهر اوست
سپهر و کوکب اقبال هوشنگکه دولت همچو افسر در سر اوست
بخوانم بزم او را باغ رضوانکه کوثر جرعه‌ای از ساغر اوست
حصاری ساخت رأی‌اش ز آهن و سنگکه آسیبش ز آب و خنجر اوست
بگویم رزم او را موقف حشرکه محشر یک بلوک از لشکر اوست
از آن گل رنگ و بوئی دارد از لطفکه گل را رنگ و بو از دفتر اوست
از آن مه را نشانی هست از حسنکه با مه نور رأی انور اوست
زهی دولت ز اقبالت جهان رابه رویت چشم روشن آسمان را
به هر حکمی که در تقدیر باشدبدان رأی تو را تدبیر باشد
چو رایت برکشی در روز هیجاتعالی الله چه دار و گیر باشد
به جانداری تو گردون کمر بستکه دایم با کمان و تیر باشد
ز عدل تو نماندست آن تعدیکه آب از باد در زنجیر باشد
فلک در دست بخت تو زبون شدجوان را زور بیش از پیر باشد
حسودت را گرفت از جان خود دلکه او را سینه‌ای دلگیر باشد
بکاهد خصم تو گر ماه گرددبمیرد دشمنت گر میر باشد
ز فر عدل تو عالم جنان شدکه عدل تو به عالم داستان شد
شها گردون به فرمان تو گرددستاره بهر دوران تو گردد
سعادت روی در روی تو آردنحوست گرد خصمان تو گردد
حمل امسال از آن آید در این ماهکه روز عید قربان تو گردد
و گر بر ثور رانی تیغ گردونمطیع تیغ بران تو گردد
هر آن شاهی که توقیع تو بیندکمینه بنده فرمان تو گردد
شود ناهید مطرب راوی نظمعطارد چون ثنا خوان تو گردد
به حسن شعر ناصر همچو حسانز تحسین و از احسان تو گردد
زبان مدح تو گوید کام یابدز القاب تو انسی نام یابد
تو را از تخت شاهی متکا بادجناب تو جهان را ملتجا باد
ز بهر سوختن خصم تو خار استچو گل پیراهن عمرش قبا باد
سعادت را که مرغ خانهٔ توستبه سوی گلشن جاهت هوا باد
در این موقع براین حسن مقطّعطریق داعی مخلص دعا باد
خدا چون از شب و روز تو راضی‌ستنگهدار شب و روزت خدا باد
همای عید چون افکند سایههمای او همایون بر شما باد