شمارهٔ ۳
ای رخت آفتاب کشور دلتاب مهرت مه منور دل
نقش رویت می و صراحی چشمسوز عشق تو عود مجمر دل
زلف تو برده آب از رخ عقلخال تو کرده خاک بر سر دل
طعمهٔ سنبلت ز خون جگرمستی نرگست ز ساغر دل
پر شد از غصهٔ تو لوح وجودنبرد قصهٔ تو دفتر دل
عشق دریا و دل در او صدف استروح غواص و وصل گوهر دل
دوش با بلبلان عالم غیبمیزد این داستان کبوتر دل
که جهان پرتویست از رخ دوستجملهٔ کاینات سایهٔ اوست
ای غمت مرهم طلبکارانچشم مستت بلای هشیاران
ابروی تو مقام رنجورانحاجب تو طبیب بیماران
عارضت خوابگاه مخمورانگیسویت منزل گرفتاران
جرعهٔ جام تو کسی که چشیدگشت سقّای کوی خمّاران
کاروان گوی تا روان نشودکه روان شد ز چشم ما باران
سخن دوست را نهان گفتیمتا نیاید به گوش اغیاران
دوش با چنگ این نوا میخواندمطربی در میان می خواران
که جهان پرتویست از رخ دوستجملهٔ کاینات سایهٔ اوست
بیدلان را نی است همدم عشقکه به هر دم همیزند دم عشق
بی زبان است و راز میگویدکو یکی رازدار محرم عشق
چنگ را بین پلاس پوشیدهموی انداخته ز ماتم عشق
میخورد زخم و زار مینالدمیسراید شکایت غم عشق
تُرک مهروی بادهنوش کجاستتا دهد ساغر دمادم عشق
دوش سرمست و جام باده به دستمی گذشتم به سوی عالم عشق
مرغ دل را به گوش جان آمداین ندا ازصدای طارم عشق
که جهان پرتویست از رخ دوستجملهٔ کاینات سایهٔ اوست
تُرک نیلی کمان ترلک پوشآفتابیست مشتری در گوش
لعل او بر کنار آب حیاتگوهرش در میان چشمهٔ نوش
من قلندر مزاج و قلاشمروز و شب کوزه میکشم بر دوش
طالب واصلان دُردیکشساکن آستان باده فروش
دی به باغی گذر همیکردمدیدم از شوق بلبلان در جوش
به تفرج در آمدم دیدمبر سر سرو بلبلی خاموش
نظرش چون به سوی من افتاداز دل خسته برکشید خروش
که جهان پرتویست از رخ دوستجملهٔ کاینات سایهٔ اوست
سرو با تو سخن ز بالا گفتقامت تو جواب رعنا گفت
جان تو را ماه گفت و روشن شددل تو را سرو خواند و زیبا گفت
لب لعلت به طعنه لؤلؤ راحلقه در گوش کرد و لالا گفت
آب شد بحر از آنکه دیدهٔ منقصهٔ موج خون به دریا گفت
ما سخن را نهفته میگوئیمراز پوشیده را که پیدا گفت؟
دی به دکان کوزهگر رفتمخواستم راز آشکارا گفت
در صف کوزهها چو بنشستمکوزهای زان میان با ما گفت
که جهان پرتویست از رخ دوستجملهٔ کاینات سایهٔ اوست
منم آن رند عمر داده به بادکه چو من عمر کس به باد نداد
بندهٔ ساکنان دیر شدهگشته از بند روزگار آزاد
از دوا فارغ و ز درد ایمندر بلا خرم و به غمها شاد
بهر می چون قدح میان بستهیافته از شرابخانه گشاد
یار با من قرین و من مهجورکس بدین بخت در زمانه نزاد
سرّم از ناله آشکارا شدرازم از خون دل برون افتاد
چون به کلی ز خود فنا گشتمباز گوییم هر چه بادا باد
که جهان پرتویست از رخ دوستجملهٔ کاینات سایهٔ اوست
ما خراباتیئیم و رند و گدایکه نداریم غیر میکده جای
ایمن از کفر و دین و راحت و رنجفارغ از بوستان و باغ و سرای
کشتهٔ لعبتان باده پرستبندهٔ مطربان نغمه سرای
گه ببوسیم ساقیان را دستگه بمالیم شاهدان را پای
خالی از عشق تا نپنداریآشیان غراب و پر همای
در قعود است خاک بنشستهدر رکوع است آسمان بر پای
کاروانی مرا به پیش آمداین ندا بر کشید بانگ درای
که جهان پرتویست از رخ دوستجملهٔ کاینات سایهٔ اوست
ای رخت ساقی و لب تو مدامعالمی مست گشته از یک جام
باده بر یاد غمزهٔ تو حلالباد بی بوی طرهٔ تو حرام
جان چو ساغر رساندهایم به لباز لب تو نمیرسیم به کام
ما ز اسلام و کفر بیرونیمکافِر و کفر و مؤمن و اسلام
بزم ما نیست جای زاهد خشکپیش خاصان چه کار دارد عام
بر در دیر عاشقی دیدمفارغ از کفر و دین و شاه و غلام
پیش او رفتم و بداده سلاماین سخن گفت در جواب سلام
که جهان پرتویست از رخ دوستجملهٔ کاینات سایهٔ اوست
دیشب اندر نگارخانهٔ خوابدیدم آن ماه را به چشمهٔ آب
خال او از حبش فتاده به روملعل او در شکر سرشته شراب
تُرک چشمش گرفته کیش خطاچین زلفش ببسته راه صواب
هر دو درمان ما و این عجب استکین یکی درتب است و آن در تاب
چهره و زلف او نمود به منآیت رحمت و نشان عذاب
بیخود از جام عشق مست سحرمی گذشتم به تربت اصحاب
چون ز اسرار عشق پرسیدمکلّهای زان میان داد جواب
که جهان پرتویست از رخ دوستجملهٔ کاینات سایهٔ اوست
دوش سرمست و فارغ از دنییمیگذشتم به عالم معنی
گذر من به سوی دیر افتادلات را دیدم آگه از عزی
همه از جام عشق مست و خرابهمه مولای حضرت مولی
همچو ناصر سبوکشان دیدمبر در دیر ساخته مأوی
بیدلی بر رواق دیر آمددر سر او نه زهد و نی تقوی
یک زمان ذکر دوست کرد بیانساعتی درس عشق کرد املا
باده نوشان در آمدند به جوشدر و دیوار بر کشید ندا
که جهان پرتویست از رخ دوستجملهٔ کاینات سایهٔ اوست