گنج

شمارهٔ ۲

۸۰ بیت
ای فلک همچو گرد در کویتگشته و ره نیافته سویت
مهر می‌خواند سورهٔ والشمسصبحدم می‌دمید بر رویت
سایه‌بانی‌ست بر سر خورشیدهمچو چتر سیاه گیسویت
جمله قانون عقل باطل کرددور روی و تسلسل مویت
مرغ دل را بیفکند ز هواتیر چشم و کمان ابرویت
گر صبا بویت آورد چون گلجان ما تازه گردد از بویت
پیش محراب ابروت چو هلالاین ندا کرد خال هندویت
در رخ غیر می‌نماید یارکی بود یار خالی از اغیار
ای ز بحر تو قطره‌ای عالمذرهٔ آفتاب تو آدم
قطره در بحر گشت ناپیداذره در آفتاب شد مبهم
نی به دریا فزود یک قطرهنی ز خورشید ذره‌ای شد کم
خاتمی ساخت حسن تو از لعلعشق باشد نگین آن خاتم
چشمت از غمزه می‌کند مجروحلبت از بوسه می‌نهد مرهم
بحر وحدت اگر بر‌آرد موجغرق گردد در او وجود و عدم
باور از من اگر نمی‌داریبنگر از چشم اعتبار تو هم
در رخ غیر می‌نماید یارکی بود یار خالی از اغیار
صبحدم ترک خواب می‌گفتمسایه را آفتاب می‌گفتم
آتش طبع من همی افروختسخنی همچو آب می‌گفتم
وصف خون دل از زبان سرشکبا شراب و کباب می‌گفتم
راز کز اهل زهد پنهان بودپیش چنگ و رباب می‌گفتم
بحر می‌خواندم آفرینش راآسمان را حباب می‌گفتم
می‌رسیدم به وادی توحیددو جهان را سراب می‌گفتم
دل ز اغیار و یار می‌پرسیدهر زمان این جواب می‌گفتم
در رخ غیر می‌نماید یارکی بود یار خالی از اغیار
در دل ما به جز تمنا نیستدر سر ما به غیر سودا نیست
همتم شد چنان بلند کزوبه جز از قامت تو بالا نیست
سر صبرم نماند و پای گریزهمچو زلفت مرا سر و پا نیست
بس که مشغول ناز خویشتنیبه نیازکسیت پروا نیست
عاشقی بر خود و نمی‌دانیکه تو را هست عاشقی یا نیست
تا میان تو از کنارم رفتچون کنارم میان دریا نیست
ای دل از روی او پر است جهانچه کنم دیدهٔ تو بینا نیست
در رخ غیر می‌نماید یارکی بود یار خالی از اغیار
هر که را درد تو نگشت رفیقنیست رفتن به کوی عشق طریق
خرد خُرده‌دان کند معلوماز دهان تو نکته‌های دقیق
آیت نور را مفسر عشقبه جمال تو می‌کند تلفیق
صفحهٔ ماه را خط غباربه حواشی همی‌کند تعلیق
نیست روشن چه زنخدانتبس که کردیم فکرهای دقیق
دولت عشق جز هدایت نیستتا هدایت کرا شود توفیق
چشم تقلید را به گل بربندبنگر اینک به دیدهٔ تحقیق
در رخ غیر می‌نماید یارکی بود یار خالی از اغیار
بر تو غوغای عاشقان پر شدبر درت زاری و فغان پر شد
راز عشق تو بر لبم بگذشتچون همه خلق را زبان پر شد
نیست کون و مکان ز تو خالیوین عجب کز تو لامکان پر شد
چون گشادی شرابخانهٔ عشقساغر جسم و جام جان پر شد
چون کشیدی کمان ابرو راتیر چشم تو در کمان پر شد
نور مهرت بر آسمان افتاداز رخت ماه آسمان پر شد
غیر تو نیست در جهان کز توباطن و ظاهر جهان پر شد
در رخ غیر می‌نماید یارکی بود یار خالی از اغیار
شیوهٔ رند باده پیمائی‌ستهنر آفتاب رسوائی‌ست
هر کجا سایه افکند خورشیدذره ناچار مست و شیدائی‌ست
نه به یارم مجال دسترس استنه از او طاقت شکیبائی‌ست
در جمال وی از دریچهٔ نورمردم چشم من تماشائی‌ست
غنچهٔ باغ دولتش خوانمآنکه خرگه نشین صحرائی‌ست
ماه برج سعادتش دانمزانکه در اوج حسن و زیبائی‌ست
آفتاب مرا ز هر ذرهبین اگر در تو هیچ بینائی‌ست
در رخ غیر می‌نماید یارکی بود یار خالی از اغیار
عاشقان راز عشق می‌گفتنددُر به الماس دیده می‌سفتند
ذکر زلف تو در میان افتادحلقهٔ عاشقان بر آشفتند
باد بوی بهار وصل آوردبیدلان همچو غنچه بشکفتند
می‌گذشتی چو سرو و سوسن و گلراهت از روی و دیده می‌رفتند
لایق هندوان زلف تو نیستکه به روی گل و سمن خفتند
ابروان کمان‌وشت در حسنگر چه طاقند سر به هم جفتند
دیده بگشا که مبدعان وجودزیر گِل آفتاب بنهفتند
در رخ غیر می‌نماید یارکی بود یار خالی از اغیار
از رخت روشنی قمر گیردوز لبت چاشنی شکر گیرد
گر سر زلف را برافشانیهمه آفاق شور و شر گیرد
چون میان تو هیچ نیست چراهیچ را در میان کمر گیرد
پیرهن چاک می‌زنم هر دمکه تو را پیرهن به بر گیرد
پیش پیکان آهم از خورشیدهر سحر آسمان سپر گیرد
چون رخ زرد را نهم بر خاکخاک پای تو را به زر گیرد
جز تو چیزی نبیند آنکه چو منپرده از روی کار برگیرد
در رخ غیر می‌نماید یارکی بود یار خالی از اغیار
مستم، از من مجوی علم و ادبکار ما نیست غیر ذوق و طرب
لوح زرین مهر از تو گرفتپیر گردون چو طفل در مکتب
پرتوی از بیاض روی تو روزسایه‌ای از سواد زلف تو شب
بر زبان می‌برم حدیث لبتجان شیرین همی‌رسد بر لب
سال‌ها با تو کرده‌ام یاریتا ز تو ناصرم شده‌ست لقب
مستی ما ز چهرهٔ ساقی‌هر کسی می‌ نخورد از این مشرب
گر ندیدی جمال صورت دوستسرمه از خاک پای او مطلب
در رخ غیر می‌نماید یارکی بود یار خالی از اغیار