گنج

شمارهٔ ۴

۱۱۹ بیت
ای باده چو یافتی تو بویشبر خیز شبی به جست و جویش
هرسو چو سگان به بوی او دودباشد که گذر کنی به سویش
چون گرد برآمد از وجودمبردار مرا ببر به کویش
در گلشن دولتش فرود آیدر گل بنگر تو رنگ و بویش
خاموش ز گفت و گوی بشنواز بلبل مست گفت و گویش
آن سرو که برکنار جو رُستآب رخ ماست آب جویش
او زیست به خوی ما نداردناچار همی‌زیم به خویش
صد جان و نوالهٔ کبابشصد عقل و پیالهٔ سبویش
وابستهٔ روی تا نگردیبربسته به حلقه‌های مویش
از غیرت عاشقان بیندیشزنهار نظر مکن به رویش
از شرم به پشت پای خود بینو آهسته به گوش جان بگویش
عشق آینه‌ای‌ست لایزالیاز زنگ وجود غیر خالی
گر سرّ رموز غیب‌ دانیحل کردن این لُغز توانی
حل شد ز تو عقده‌های عالمچون مه تو به عقده در نمانی
ای با دل و جان غم تو در خورچون عشق به موسم جوانی
جان بر قد نازکت فشاندنخوشتر ز حیات جاودانی
هجران توام هلاک جان استنی من غلطم، مرا تو جانی
رویت مه آسمان حسن استعشق تو بلای آسمانی
دل چون اَرَنی به روی تو گفتبشنید ز غمزه لَن‌تَرانی
من با تو به دوستی همانمبا من ز چه رو تو ناهمانی
یک لحظه مرا به خویشتن خوانتا کی چو سگ از درم برانی
در عشق فنای ما یقین شدای عقل هنوز در گمانی
گر چهرهٔ عاشقان ببینیاین نکته چو آب زر بخوانی
عشق آینه‌ای‌ست لایزالیاز زنگ وجود غیر خالی
ما ز آتش دل همی‌گدازیمچون شمع به سوز عشق سازیم
ما فتنه به حسن کس نگشتیمحیران کرشمه، مست نازیم
از ما مطلب ره حقیقتسر تا به قدم همه مجازیم
در پیش مُقامران چالاکبا داو دغا و مهره بازیم
داریم به خدمتش نیازیوز هرکه جز اوست بی نیازیم
نبود به نماز اگر حضورشصد غسل کنیم و بی‌نمازیم
اکنون که به دست شه فتادیمگر باز بدیم شاهبازیم
آزاده چو سرو در جهانیمزان راست‌رویم و سرفرازیم
گر در ره دوست تیغ باردما پا نکشیم و سر ببازیم
وان نرگس مست را بمیریموان غمزهٔ شوخ را بنازیم
مطرب بنمای راه عشاقتا پردهٔ عشق را نوازیم
عشق آینه‌ای‌ست لایزالیاز زنگ وجود غیر خالی
روی تو و زلف‌‌های درهمجمع آمده دین و کفر با هم
خورشید رخ تو نیزه‌بالاستزلف تو به روز و شام پرچم
در لعل تو کو چو نیم ذره‌ستصد کان لطافت است مُدغم
یک دانه به کام دل نخوردهدر دام تو اوفتاده آدم
چشم تو خدنگ غمزه انداختاز فتنه خراب گشت عالم
هر چند که کم زدی تو ما راشمشیر بلا نمی‌زند کم
هر تیر قضا که بر دل آمداز دست غم تو بود محکم
دل با غمت از جهان شد آزادای شادی من غلام این غم
محروم بمرد جان بر این دربا راز تو دل نگشت محرم
پوشید سیاه چشم گریانبنشست ز مرگ جان به ماتم
گر من بزنم دمی دم از عشقآید به دلم خطاب هر دم
عشق آینه‌ای‌ست لایزالیاز زنگ وجود غیر خالی
ما رند و سبوکشیم و قلاشبگرفته به سر سبوی می فاش
آشفتهٔ ساقیان سرمستدیوانهٔ شاهدان جماش
در نقش بتان نشان توان یافتاز صورت بی‌نشان نقاش
گر خرمن مه دهند بر بادور سنبلهٔ فلک شود جاش
بر من به جوی چو مست باشمبنشسته میان بزم اوباش
من بر در میکده به مژگانجاروب همی‌کشم چو فراش
پرسید ز شور و فتنهٔ عشقهر کس که به عقل کرد کنکاش
من از دل خسته می‌خروشمزاهد تو درون ریش مخراش
گر نیکم و گر بدم تو شو نیکگر ناخوش و گر خوشم تو خوش باش
هر شب ز فراق روی دلبربر صفحهٔ زر شوم گهرپاش
گوئیم به خاک پایش این رمزهرگه که زنیم بوسه بر پاش
عشق آینه‌ای‌ست لایزالیاز زنگ وجود غیر خالی
ای حسن تو آفتاب تابانروشن به رخت ستارهٔ جان
پیدا شده‌ای چو مهر در دلچون ذره ز چشم عقل پنهان
گفتیم و شنید با تو حرفیکز گفت و شنید خارج است آن
هر گل که شکفت در بهارانگشتیم بر او هزار دستان
تا کی سخن از قدیم و مُحدثتا چند غم وصال و هجران
تا چند ز بیم نار و دوزختا چند امید باغ رضوان
در عشق و جنون بسی فنون استبرتر ز تعقل سخندان
بندست عقال‌ عقل، بگسلتا گرد کنی میان میدان
بر عرش رود بُراق عرشیچون گرد بدن شود پریشان
زان نور محمدی برآیددر قرب حق و رضای رحمان
در عشق طلب تو نقش هر چیزکز لطف شده‌ست آینه‌سان
عشق آینه‌ای‌ست لایزالیاز زنگ وجود غیر خالی
از بس که لبت شراب دادهچشمت همه دل به خواب داده
ابروت کمان گوشه گشتهزلف تو کمند تاب داده
بر دل زده چشم تو ز مژگانهر لحظه سنان آب داده
گرد لب لعل خط کشیدهشکر همه با غراب داده
جانم ز برای چشم مستتاز گوشهٔ دل کباب داده
ما را به وصال وعده کردهمی خورده، به ما سراب داده
دردی به نهاد ما نهادهگنجی به دل خراب داده
بی روی تو کو بهشت جان استهجران توام عذاب داده
بر درد سر فراق چشمماز اشک روان گلاب داده
بفروخته‌ام جنان به یک جووان را به شراب ناب داده
هر گه که سؤال عشق کردمدر حال دلم جواب داده
عشق آینه‌ای‌ست لایزالیاز زنگ وجود غیر خالی
پوشیده نماند عشق در دلپنهان نشد آفتاب در گل
گل بود شد آینه، دل از عشقهان تا نشوی ز عشق عاقل
بی صدق به عشق ره نیابیدر حق نرسی ز راه باطل
حکمی که ز حق رسد نباشدموقوف مبادی و مسایل
بی‌دوست نبود هیچ آسانبا یار نماند هیچ مشکل
در بند اصابع یداللهسر رشته مُدبّر است مُقبل
ما حاصل عمر صرف کردیمدر عشق نبود هیچ حاصل
زاهد مسپر ره تصرفبگذر ز خود و برس به منزل
زین بند تو در سمند همتدل از بد و نیک خلق بگسل
ناصر چو ز عشق می‌زنی دمبگشای زبان، بگوی از دل
هرچند که من خموش گردمهر لحظه نهان بر‌آید از دل
عشق آینه‌ای‌ست لایزالیاز زنگ وجود غیر خالی
ما تربیه‌ایم و عشق استاددر مذهب ما بدوست ارشاد
هر چند که زیرکی تو ای عقلصیدی و تو را قضاست صیّاد
تقدیر چو نقش کعبتین استبی‌نقش نباخت هیچ نرّاد
صد نکتهٔ عشق فهم کردیمبی‌طبع سلیم و ذهن وقّاد
بیرون ز مزاج آب و خاکیمبر گل بنهاده‌ایم بنیاد
نه عقل، نه جان، نه علوی و سفلنه جزو، نه کل،‌ نه آدمیزاد
از محنت جان نمی خورم غموز شادی تن نمی‌شوم شاد
هر دم دمِ سرد می‌برآرمدردا که که گذشت عمر بر باد
چون شمع زبان خود بریدمبرداشت زبان عشق فریاد
عشق آینه‌ای‌ست لایزالیاز زنگ وجود غیر خالی
دوشینه میان بحر افکاریعنی که به خاطر گهربار
غواصی درّ عشق کردمصد غوطه میان بحر خونخوار
افتاد به دست من گهرهاالحق همه همچو درّ شهوار
در شام سواد گشته روشنمانند ستارگان سیار
ناصر سخن تو همچو درّ استدرّی‌ست ولیک هر یک اشعار
آن گه به بها رسد که او رادر گوش قبول خود کند یار
گیرد ره بحر حود گهر بهچون نیست گذر به گوش دلدار
آن دُر ز برای گوش یار استنی از پی منکران اغیار
آن را ز گهر چه سود، لیکنچون او شبه را بود خریدار
انصاف ببخش منکران رایا توبه بده خدا ازین کار
در مکتب عشق اهل معنیاین بیت همی‌کنند تکرار
گر بی‌خبری خبر نداردز آئینهٔ عشق و نور دلدار
عشق آینه‌ای‌ست لایزالیاز زنگ وجود غیر خالی