گنج

۶- در سبب نظم کتاب

۴۴ بیت
شبی اختر بخت تابنده بودسعادت نظر بر من افکنده بود
فلک داد در دست بختم عنانز سعدین در برج طالع قران
نشسته به صدر قضا مشتریشده زهره مشغول خنیاگری
عطارد گرفته ز حرفم سبقمه از دفتر من شده یک ورق
رسیده مرا تاج دولت به سرمن از خواب غفلت از او بی‌خبر
به من هاتفی گفت در نیم شبکه از خواب برخیز ای بی‌ادب
چو نرگس چه جوئی ز مستی و خوابچو سنبل چرائی تو در پیچ و تاب
چو سرو از دو عالم رو آزاد باشوگر نه چو گل پست بنیاد باش
به جز دوست چیزی که پیوند تستاگر جمله جان است پیوند تست
چو آواز هاتف به گوشم رسیدخرد سرمه در دیدهٔ دل کشید
چو بیدار گشتم ز خواب اجلچو غفلت به آگاهی آمد بدل
شبی دیدم از روضه کرده سلامهوائی ز فردوس داده پیام
زمین را بساطی برانگیختهز مهتاب قندیلی آویخته
جهان از نسیم صبا مشکبویفلک را به سیماب مه شسته روی
ز کافور شمعی بر افروختههمه ظلمت شب ازو سوخته
به باغ آمده جمله مرغان به جوشدل بلبل از عشق گل در خروش
چو مجمر شده چارسوی چمندر او آتش از لاله، عود از سمن
زمانی گذشتم سوی بوستانمیان ریاحین تفرج کنان
مرا در دل آمد تمنای یاروزین غصه بگریستم زار زار
گهی باد را گفتم این بوی اوستگهی لاله را گفتم این روی اوست
گهی بوسه بر عارض گل زدمگهی دست در شاخ سنبل زدم
صبا آمد و داد بوی عبریکه یا صاحب الهم جاء البشیر
سحرگه که جمشید زرین کلاهبشست از رخ دهر خال سیاه
خور از کوه بر شد به شکل پلنگنهنگ شب آمد به دریای زنگ
چو سر برزد از روزنم آفتابدر آمد ز در سرو سنبل نقاب
بت دُرد نوش پری روی منکمان ابروی سلسله موی من
رخ همچو خورشید آراستهمه از روی او روشنی خواسته
گشاده عقیق گهر پوش راروان کرده چشمهٔ نوش را
به خود گفتم آیا چه حال است اینوصال است یا خود خیال است این
مرا عقل گفتا که لاحول کنکه خورشید هرگز نگوید سخُن
من افتاده با دل در این ماجراخرد مانده در قید چون و چرا
ز جان خود به کلی مرا دور یافتبر آن ذره مانند خورشید تافت
دم از عاشقی می‌زدی چند گاهرسیدی به معشوق گم‌کرده را
دلم را چو خالی ز اغیار دیدهمه خود بدید و همه خود شنید
به صد عشوه گفتا که ای ناسپاسشناسای کونین و حق ناشناس
تو خود راز ما هیچ خالی مبینبه جز قدرت لایزالی مبین
سبب از تو اما رعایت ز ماطلب از تو اما هدایت ز ما
بسی داستانهای شیرین بگفتبه گوش دلم عاقبت این بگفت
که جان تو چون واقف کار شددلت مطلع نور و انوار شد
بگو نامه‌ای در هدایت تمامهدایت کن این نامه را نیز نام
ولی خویش را از میان دور کنموحد شو و گوی از ما سخُن
سخن پاک می‌باید و قلب صافکه خر مهره گوهر نگردد به لاف
چو من این اجازت ازو یافتمگهرهای منظوم بشکافتم
دلم داستانی خوش آغاز کرددر عاشقی بر جهان باز کرد