گنج

۷- المقاله

۲۷ بیت
زهی ذات تو ز آفرینش غرضتوئی جوهر و آفرینش عرض
توئی سایهٔ آفتاب قِدمکه هم سایه و آفتابی به هم
رخ جان به گرد تن آلوده‌ایبه گل روی خورشید اندوده‌ای
که جان کامل از صحبت تن شودبه خاکستر آئینه روشن شود
ز حسن خود آئینه‌ای ساختندکه خود را در آئینه بشناختند
چو از هر دو عالم تو بودی مرادچرا می‌دهی عمر خود را به باد
دریغ است صد گنج با تو نهانتو مفلس گذشته گدائی کنان
جهان چیست باغی چو روشن چراغتو ریحان باغ و خداوند باغ
فلک سر برای تو افراختهتو خود را ندانسته، نشناخته
کواکب شب و روز در کار توملایک منور به انوار تو
ترا چار عنصر ملازم مدامدر اندیشه تو از برای غلام
ترا یک درخت است شاخش چهارهمه میوهٔ‌ خوب آورده بار
درخت تو سال است زان شاخ فصلتو اصلی، چه مقصود ازین فرع و اصل
ترا باغبانی که بنشانده استاز او میوه‌ها بر سر افشانده است
تو قانع نشین، دیدهٔ دل گشاکه پیش تو آرند روزی به پای
اگر خویشتن را شناسی و قدرنگردی دگر بر در شاه و صدر
فصاحت عنان چون ز دستم ربودبگویم سخن در نهال وجود
درخت وجود تو دارد دو سربدان هر دو سر میوهٔ خیر و شر
یکی سر به باطن، دگر در ظهوریکی سوی نار و دگر سوی نور
ولی پنج شعبه است در هر سریشنیدم من نکته از سروری
هما پنج مایل سوی جان پاکولی پنج دیگر سوی آب و خاک
ترا در جهان پای بند این سرستاگر ترک این سر کنی بهتر است
بزرگی ازین و حقارت از اوستکه نفس بهیمی عبارت از اوست
گر از هر دو سر بگذری عاشقیسگان در دوست را لایقی
وگر نفس بر تو شود پادشاهبه دریا درافتی ندانی شناه
ترا حرص و شهوت امیران شونددل و جان تو جای شیطان شوند
طمع خوارمندی به روی آردتهوا مو کشان گرد کوی آردت