۴- در صفت آفرینش عالم
جهان آفرین رازق ذوالکرمچو بنهاد بر لوح امکان قلم
به اول قلم عقل کل آفریدو ز آن تخم صد گونه گل آفرید
و ز و کرد چون نفس اول پدیدچنان از هدایت به ناصر رسید
و زین هر دو جوهر که کردم بیانبه توفیق دارای هر دو جهان
به شش روز نُه چرخ گردان شدندمدار شب و روز دوران شدند
بر افراخته اختران چون چراغکواکب ریاحین، فلک صحن باغ
ز ارکان در او چار ارکان نهادپس آن گه درو درّ پنهان نهاد
ولی دو شریک دگر دارد اینبگویم گشاد زبان یقین
به اول نبات است، یعنی گیاکه او هست محسوس روح نما
دوم را معادن نشان کردهاندکزو طوق تاج شهان کردهاند
خلاف حکیمان کوته نظرکه از مغز دینشان نباشد خبر
سبب با مسبب در آمیختهولی از میان هر دو بگریخته
اگر مرد رائی و دانای کارتمامی ازو بین، سبب در گذار
من از خلق آوردم این بار بیشاگر امر خواهی ببین جان خویش
تن و جان به معنی یکی دایره استکه مرد موحد درو سایر است
یکی نیمه اعلی دگر اسفل استهر آن کس که اسفل بود مهمل است
تنت سفلی و روح علوی شناسوزین هر خود را همی کن قیاس
تنت ساکن اندر سرای فناستولی جان از آن ملک بی انتهاست
ز جان تو هم پرتو عقل تستچو تن حاصل آمد از آن نفس رست
ترا عقل و جان ره به یزدان بردولی نفس و تن ره به شیطان برد
مبادا که اغیار غالب شودبر اسب خرد دیو راکب شود
حواس تو هر یک بر آرند سرشود سر به سر جمله خیر تو شر
کژ آید ترا دایره در شمارگرفتار گردی به روز شمار
ولیکن اگر ره به مرکز بریبرد معشر کون را سروری
ترا استقامت دهد مرکزتنباشد گرفتارئی هرگزت
کدام است مرکز رسول اممسرادق نشین جهان کرم