۲۲- حکایت
یکی عاشقی فرد و آزادهایشنیدم که شد صید شهزادهای
چو شمع معنبر ز سوز طلبهمیمرد روز و همیسوخت شب
نه با دوست او را گمان وصالنه در دیده او را نشان خیال
اگر نقش رویش بدیدی به خوابز هیبت شدی مرد مسکین خراب
ز بیم غلامان شه نامرادبرفتی بر آن آسمان همچو باد
همه عمر گشتی به کوه و به دشتبر این ماجرا مدتی بر گذشت
مر او را یکی محرم راز بودکه بر وی در سروری باز بود
بجستی به هر فرصتی خاطرشبر انفاس خود ساختی صابرش
یکی روز مهر ویاش در کشیدبه هر جانبی در طلب میدوید
به ویرانهای اوفتادش گذارجوان را در او دید افتاده خوار
لب او شده خشک و رخسار زردبر آن چهرهٔ زرد بنشسته گرد
به نرمی بگفتش که ای یار منپراکنده حال دل افکار من
غم و محنت و رنج بسیار شدهمه نقد عمرت در این کار شد
چو وصلت میسر نخواهد شدنبه ترکش بگو، پتک سردی مزن
ترا این فضولی بود ای گداکه صحبت طمع داری از پادشا
جوابش چنین گفت کای مهربانکه کوس فصاحت زدی در جهان
تو بندی که گفتی مرا در خور استکه در گوش من حلقهای از زر است
ولیک ار بتابم رخ از یار خویششوم تا قیامت گرفتار خویش
اگر چند با او نپیوستهامنه آخر که از خویشتن رستهام
کسانی که بودند ثابت قدمز خود دور گشتند و رست از الم
چو با خود نشینی فراق است و شوقچو از خود گذشتی وصال است و ذوق
مرا این حکایت به عشاق نیستز شوریدگان این سخن با یکی ست
که آنجا که عشاق را منزل استز وصل و ز هجران کجا حاصل است
ز عشقت گر آبی روان شد به جویسبک دست از هر دو عالم بشوی