۲۱- حکایت
به پروانه میگفت صاحبدلیکه در عشق دارم قوی مشکلی
تو باید که آن مشکلم حل کنیکه در آتش عشق پر میزنی
بگوئی که آشفتهٔ عشق کیستبه عشاق سرمایهٔ عشق چیست
چو صاحیدل این ماجرا عرضه کردچنین گفت پروانه با سوز و درد
که چون آید امشب زمان وصالبت من گشاید نقاب از جمال
بیا تا من این مشکلت حل کنمهمه مجمل تو مفصّل کنم
چو رقاص علوی در این خانقاهدف صوفیان را بر آویخت ماه
یکی خادم زنگی آمد پدیدز قندیل خور ریسمان درکشید
یکی شمع افروخت آن نیک مردکه انوار او ماه را خیره کرد
تو گفتی مرا رمح آمد پدیدز قندیل خور ریسمان کشید
چو یوسف جمال خود افروختهولی همچو موسی زبان سوخته
چو شاهی که بر سر نهد تاج زرمیان رئیسان بر آورده سر
یکی قلعهٔ آهنین کرده فتحزده بارگاهی به بالا و سطح
پدید آمد از دور پروانهایبه رقص آمده همچو دیوانهای
بسی گشت در زیر و بالای شمعببوسید هر دم سراپای شمع
چو یارش بخواند و کرشمه نموددر آتش در انداخت خود را چو دود
سراسر وجود خودش برفروختچو عودی بر آن شمع خوش خوش بسوخت
ندائی بر آمد که ای زنده دلجوان جوانبخت فرخنده دل
ره عشق بازی همین است و بسبه تحقیق اسرار ناصر برس