۲۳- در ختم کتاب
ز ناصر نشان در بخارا طلبگهر در دل سنگ خارا طلب
بلی گوهر از سوزنی کم شدهولی یار عیسی مریم شده
چه سوزن که واپستر از گرد راهولی رفته بر عارض همچو ماه
به مولد از آن سنگ کردم خطابکه در وی صلابت بود بی حساب
اگر چه سلاطین او ظالمندخلایق در او بیشتر عالمند
چو نزدیک ترکان چین و ختاستز تاراج و غارت در او ابتدات
چو استارهٔ طالعش مشتریستتجلی به رسم هنر پروریست
بهشت است از روی آب و هواگر از اهل اوئی تفرج بیا
شنیدم که آن خطه در آخرتبود در دیار دگر فاخرت
الاهی تو آن بقعه معمور دارحوادث از آن ناحیت دور دار