گنج

۱۷- حکایت

۱۸ بیت
یکی رند در گلخنی خفته بودتو گویی به خواب عدم رفته بود
چنان دید در خواب کو شاه شدبر او محنت و رنج کوتاه شد
به دستش سپرده جهان تاج و تختغلامانه پیشش کمر بسته بخت
ره و سیرت پادشاهی گرفت… ز مه تا به ماهی گرفت
شده نیک از جاه خود در غروراز آن حال در جان او شد سرور
که ناگاه سنگی رسیدش به سرروان جست از جای خود بی‌خبر
الا ای که مغرور طاعت شدیخداوند چندین بضاعت شدی
نظر کرد و آن تاج بر سر ندیدولی دید خون از سرش می‌دوید
ترا طاعت خویش چیزی نمودندیدی که سرمایه چیزی نبود
چو دریای قدوسیان موج زدیکی قطره بر جان این فوج زد
ملک چون بیارد خدا را سجودتو گوئی که طاعت خدا را نبود
نبینی به چندین عبادت رسولز استغفرالله حسبی ملول
تو دین را ز جان قالبی فرض کنز جان پاک‌تر خوش برفت این سخُن
شهادت مر او را یکی شربت استکه از ساغر مجلس قربت است
دگر سال و ماهش لباس و طعامزکات است و حج و صلات و صیام
گر از لا و الّا حکایت کنمدو صد دفتر از وی روایت کنم
دو عالم بروبم به جاروب لابه الاّ ببندم در ما سوی
تف عشق کز وی جهان سوخته استز الاّ و لا آتش افروخته است