گنج

۱۶- حکایت

۳۱ بیت
یکی مرد صاحب نظر در بهارگذر کرد بر دامن کوهسار
سر چشمه‌ای دید در پای سنگبه سو گلی رُسته یاقوت رنگ
زمانی وطن بر لب چشمه کردشنید این سخن گوش آزاد مرد
که می‌گفت با مرغکی لاله‌ایکه ماهی بدم چارده ساله‌ای
دل مهر در تاب از روی منپریشان شده سنبل از موی من
نبرداشته از جهان کام خویشنکرده نشاطی در ایام خویش
یکی روز بر مرکب راهواربرون آمدم بر سبیل شکار
اجل سوی این منزلم ره نمودپلنگی ز مرکب مرا در ربود
دگر لاله‌ای گفت در گوشه‌اینهان کرده رخسار در خوشه‌ای
که آن مرکب راهوارت متمکه در زیر گل یار غارت متم
جوانمرد از آن حال بیهوش گشتهمه عمر بود اندر آن کوه و دشت
چو باید شدن نیک و بد را هلاکهمان به که تو نیک باشی و پاک
زمام دل خود به گیتی مدهمنه بار بر جانت از باغ و ده
دل خویش را جای شیطان مکننه کافِر شدی کعبه ویران مکن
حریم خدا این دل است ای پسرکه بر روی دیوش ببستند در
چنان گرد پاک از حرام و حلالکه بنمایدت طاعت خود وبال
ز بی برگی چون سرو باغی بسازمکن دست چون برگ سوسن دراز
کله‌وار شو بر همه تاج سرمبر بند خود را به کش چون کمر
نشین تازه رو همچو سرو بلندنه چون گل که دایم بود خیره خند
فشان چون شکوفه درم بی‌دریغمبر دست چون بید هر دم به تیغ
چو از لطف کارت میسر شودز قهرت چرا باد در سر شود
نشان باد نخوت به خاک رضانشان آتش خشم از آب حیا
ز خاک طمع آب رویت مبردنائت مکن،‌ نان دونان مخور
تو ای نازنین، جان پاکیزه‌ایچو موران چه در بند نان ریزه‌ای
تنت را یکی خانه دان پنج درتو در وی چو اندر قفس جانور
مخور دانه و بال و پر باز کنقفس بشکن و عزم پرواز کن
ترا پرّ همت به جائی بردکه سوزد فرشته گر آنجا پرد
چو خود را ببینی مقام بلندمبادا ز پندار یابی گزند
که آن‌ها که در بیشه شیر نرندز عجب و ز پندار دامن ترند
تو مردانه در سلک مردان در آیز پندار مردی چه سود ای گدای
نشاید به پندار کرد اعتمیدکه باید شدن عاقبت نا امید