گنج

۱۱- حکایت

۴۲ بیت
شنیدم که شاهی مبارک نظرخداوند شمشیر و تاج و کمر
سپهدار و لشکرکش و جنگجویکه با تیر بشکافتی تار موی
مبارک غلامی پریچهره داشتکه رخسارش از نازکی بهره داشت
ز مه برده مهر جمالش گروبه سایه رخش گفته با ما برو
اگر عکس رویش فتادی بر آبشدی عالمی از دهش چون سراب
نخوردی دمی شاه از کوزه آبکه او را ندیدی چو در چشمه آب
ربوده غم او قرار از دلشصبوری نمانده در آب و گلش
همه وقت با او نظر باختیو زو دل به جائی نپرداختی
خوشا عشق و آئین فرخنده‌اشکه گر شاه باشد کند بنده‌اش
ولیکن ز آشوب و غوغای عامنمی‌یافت یکدم وصال غلام
یکی روز شاه آستین برفشاندز صف نعالش بر خویش خواند
غلام آمد وشرط خدمت نمودکرشمه همی‌کرد و دل می‌ربود
کلید خزانه بدو داد شاهکه در خور بود طلعت مهر و ماه
بگفتا برو هر چه خواهی بکنغلام توام پادشاهی بکن
چو روشن دل و پاک دین بود، چسترخ عالم از گرد بیداد شست
دل شاه خوش بود و خرم به روزکه در بارگه بودی آن دل فروز
چو شب در رسیدی و رفتی غلامشدی خواب در دیدهٔ شه حرام
همه شب ز مهرش چنان می‌گریستکه از زاری او جهان می‌گریست
به خود خواندن او را ندیدی صوابکه نسبت ندارند آتش به آب
مبادا که اغیار کوته نظربپیچد عنان گمان سوی شر
نیامد بسی خواب در چشم شاهکه می‌سوخت چتر فلک را ز آه
چو آمد زمان صبوری به سرملک داد با بنده‌ای تاج زر
بگفت ای مبارک پی این شهره تاجکه باشد بهایش جهانی خراج
کرامت نما و سلامت ببربینداز در خانهٔ آن پسر
چنان کرد قاصد که از وی رسیدشهنشه سرش را به خنجر برید
سحرگه که خورشید برزد علمهزیمت گرفتند خیل و حشم
جوان آنچه از معدلت می‌نمودبه سرهنگ سلطان نمی‌داشت سود
قبا را کشیدند زود از برشبه زنجیر بستند پا و سرش
رساندند نزدیک شاهش چو دوددهان خشک و رخ زرد و پهلو کبود
چو سلطان نظر در رخ بنده کرداز آن حال در زیر لب خنده کرد
بگفتا که دزد مرا کم زنیددر ایوان خاصش به زندان برید
وزان پس شب و روز شاه جهانبه زندان نشستی چو زندانیان
نهان عشق می‌باخت با روی دوستکه اندر نهان عشق بازی نکوست
به پای ادب هر زمان خاستیز دلدار خود عذرها خواستی
که دزدت اگر نام کردم رواستدلم را ندزدیده‌ای پس کجا است
غلام سبک روح مشکین نفسهمی‌گفت چون بلبل اندر قفس
که دار توام تخت سلطان بودبه روی تو زندان گلستان بود
چو سروم توئی بوستان گو مباشتو در دست باش و جهان گو مباش
الا ای که در حبس تن مانده‌ایبه زندان دنیا فرس رانده‌ای
نه از عشقبازی یارت خبرنه از تیرگی روزگارت خبر
به زندان فانی طلب وصل یارکه نتوان به نقشی گذشت از نگار
سوی ناصرت گر بود گوش حالترا توشهٔ ره بس است این مقال