گنج

۱۲- المقاله

۴۱ بیت
به پیری همی‌گفت روزی پسرکه ای دیده حال جهان سر به سر
به بیهوده گشته فراز و نشیبفروخوانده دفتر،‌ نوشته کتیب
به گرد جهان گشته بیرون ز حدشده سال عمر تو افزون ز صد
مصاحب شده با خواص و عوامسحرگاه عمرت رسیده به شام
فریب جهان آزموده بسیمی دوستی خورده با هر کسی
ز لفظ بزرگان شنیده سخُنمثال جهان پیش من عرضه کن
حذر کن از این تارم خوش نهادکه در وی مقیمی ز مادر نزاد
می عشق با هر که در جام کردبیفکند جائی و خونش بخورد
در او زحمت و بی نوائی و رنجدر او راحت و پادشاهی و گنج
اگر طالبش رنج و زحمت بردهمه مال و ملکش به دست آورد
به کیوان رساند بنای سرایز رفعت نبیند همه شست پای
به آخر چو بیرون رود از جهانبرابر شود با فرومایگان
کرا ماند و نسبت او به چیست؟طریقش مناسب به احوال کیست؟
بگفتا شنیدم که فرزانه‌ایبه گنجی در آمد به ویرانه‌ای
بسی لعل و مرجان و یاقوت دیددر او عمر صد ساله را قوت دید
در افتاد و می‌کرد مالی به کفمبادا که واقف شود ناخلف
قبا را برون کرد و بنهاد پیشزر و لعل را شاند بر جای خویش
به تعجیل آمد که آید به دربه رویش روان بسته شده راه در
که آنجا حکیمی طلسمی نهادکه با زر نمی‌شد کس آن را گشاد
بیفکند زر چون گرفتار گشتدرش باز شد چون که بی‌بار گشت
برون رفت و بگریست بیچاره مردکه زر رفت و او جامه‌ها پاره کرد
الا تا غرور جهان نشنویکه بی زور مانی و بی زر شوی
درین طاق پیروزهٔ گرد گردو زین تیز رو قبهٔ لاجورد
امانی نخواهی به جان یافتنز سویش بباید عنان تافتن
جهان کو تن خلق را هست کاستیکی بیضه از صُلب دار فناست
تو آن به کزین بیضه بیرون شویکه طوطی طیار میمون شوی
ایا صاحب عقل و نفس سلیمکه ره می‌نوردی به امید و بیم
عبادت گُزین و به طاعت گرایز تو بندگی مرحمت از خدای
چهل صبح یزدان ترا پروریدز تو مایهٔ معرفت آفرید
خرد داد و ادراک و نفس و رواندل و فکرت و هوش و چشم و زبان
کز این‌ها توان حکمت آموختنچراغ یقین شاید افروختن
توانی که گوئی حدیث صواببه وقت سؤال، به گاه جواب
توانی شنیدن ز ما این سخُندر این‌ها که گفتم تأمل بکن
ترا ساز دانش همه حاصل استترا قوّت ناطقه کامل است
چرا باید ای دوست ضایع شدنبه کم باید از دهر قانع شدن
برو حکمت آموز ای نیکمردچو باد صبا گرد عالم بگرد
ز هر گل که بر وی رسی بوی گیرچو عطار باش و مسایل عبیر
ز گرمای جهل است جان تو خوارز شاخ معانی بر او سایه دار
عمل کن چو فارغ شوی از جدلدرخت است علمت، برِ او عمل
گروهی که در خانهٔ دین کس‌اندبه عین الیقین از عمل می‌رسند
وگر علم داری و کاریت نیستدرخت تو خشک است و باریت نیست