گنج

شمارهٔ ۹

۵ بیت
ای قاصد خجسته پی مشتری محلبرخوان به گوش خواجه که الصیف ارتحل
شد بر براق عزم غبار درت سوارتا بگذرد ز فرق مه و تارک زحل
بیرون ز سدرهٔ قدر رفیعت هزار میلافکنده تخت دانش و بنشسته در محل
از سیم اشک دامن من پر شده‌ست، لیکبی‌قیمت است از آنکه به خون می‌شود بدل
بی‌توشه نیستم که گدای حبیب راباشد همیشه قرص مه و مهر در بغل