گنج

شمارهٔ ۸

۱۶ بیت
صاحبا بارگاه قدر تو رامهر بنده است و ماه دربانش
هیچ از حال بنده آگاهی؟که کمالی گرفت نقصانش
رنج افزود و کس نرنجانیدبه عیادت قدم ز اخوانش
غالباً او بدان نمی‌ارزدکه بپرسد وزیر سلطانش
ایزدم رحم کرد و صحت دادبس که خواندم رحیم و رحمانش
به تقاضای شه نبودم رویرأی کردم به حکم فرمانش
که نشینم چو گنج در کُنجیبهر تعلیق نسخ دیوانش
رخ به دیوار عجز چون سایهدور از آفتاب تابانش
تا مگر همچو من گدائی رابرسد رقعه‌ای ز دیوانش
حال القصه حجره‌ای دارمبد چو حالم اساس ویرانش
گوشه‌ای همچو چشم بدخواهتتنگ و تاریک سقف ایوانش
سخت سست و قوی ضعیف نهادشش جهات و چهار ارکانش
گر چه دیدار او کرا نکندبس کرا بسته‌ایم پیمانش
در میان دو چشمه افتاده‌ستگر ببینی به چشم احسانش
آبروی مرا دهد بر بادکثرت آب و قلت نانش
باد کیوان غلام تو چون چرختا بود دور چرخ کیوانش