شمارهٔ ۷۱ - در تفاخر و تعریف از خود
ملک سخن مراست که آمد به داوریکو را نداد همت من داد شاعری
کان است مرد و نقد سخن اندر او زر استفکر است چون ترازوی و عقل است جوهری
دارم بسی جواهر و جوهرشناس نهخر مهره میخرند کنون مردم از خری
من از هنر توانگرم و از درم فقیرپوشیده جملهٔ هنرم، عیب بی زری
یا کور گشت مدعی و روی من ندیدیا من مگر پدید نیام از محقری
زین چند دزد لفظ معانی طلب مکندانی که نیست پیشهٔ قلاب زرگری
مانند بیضهاند که شد جوهرش تباهمرغ کمال نیست در ایشان چو بنگری
اندر بساط نظم پیاده ز اسب فضلفرزین روند با رخ زرد مزعفری
عیسی وقت خویشم و این خر طبیعتانبانگی زنند بیهده چون گاو سامری
هر دم که عطر سایم در هاون دواتمغز زمانه عطسه زند از معطری
هر صفحهای که یافت ز توحید و نعت منیک رقعه از مرقع خود ساخت مشتری
هر قطعه و قصیده که از من شنید نیزبنوشت بر بیاض مه از زر جعفری
هر یک غزل که نالهٔ من بر فلک رساندزد بر رباب زهره و شد ماه مشتری
تحسین کنند طبع مرا هر چهار طبعهر گه که من کنم به رباعی سخنوری
هر مثنوی که غالیه دانی ست پر ز طیبپر طیب مغز خشک زحل کرد از تری
هر بیت بی قصور که من کردهام بنابا او قصور خلد ندارد برابری
خورشید را که انوری چرخ گفتهاندبا طبع روشنم نزند لاف انوری
در چشم من نیاید محمود و ملک اودر عنصرم نگنجد تقلید عنصری
الفضل المقدم اگر چه مثل شده استکلی نمانده است ز نقض پیمبری
ناصر عنان اسب فصاحت کشیده دارعزت خوش است گر چه تو سالار لشکری
هر کس به دور خویش بگفتند نیک و بدغیر از خدا کسی نبود از خطا بری