شمارهٔ ۷۲ - در مدح مولا شمسالدین وزیر و حسب حال خود
گر من به قرب جستن روی تو چُستمییک شب ز قید زلف تو چون باد جستمی
برگشتمی چو قطره به پهلو، همه جهاندر آب و خاک گوهر وصل تو جُستمی
قدّم که بود چون الف، اکنون شده است نونباری به طرهِٔ تو گرفتارِ شستمی
با آنکه همچو چشم تو رنجورم از خمارخوش بودمی اگر ز می لعل مستمی
ناصر دوای درد خودی چیست؟ بیخودی!از خود برستمی من اگر می پرستمی
ای کاش چون امید من از بخت قطع شدیک قطعه پیش صاحب اعظم فرستمی
آن شمس دین که گر نبدی رایش آفتابچون آسمان کمر به مدیحش نبستمی
ثانی تیر چرخ که گر رمح و تیغ اوحامی من شدی ز غم هلک رستمی
روئین تن فلک را هر روز کرده کوردو شاخ کلک او که بود تیر رُستمی
روشن شدی به مجلس تو سوز من چو شمعاز اشک سرخ اگر رخ شمعی بشستمی
بر سدهٔ جلال توام گر بدی محلچون آسمان رفیع، نه چون خاک پستمی
بر فلکهٔ فلک اگرم دسترس بدیسر رشتهٔ تسلسل گردون گسستمی
لاهوتیام، به جان و تنم نیست التفاتتا طوطی و قفس همه در هم شکستمی
از تیر ناله زهرهٔ زُهره دراندمیوز ناوک دعا دل گردون بخستمی
مییافتم ز مردم خودبین نظر اگرچون آینه ز روی و ریا سخت شستمی
دست زمانه بر سر من سایه داشتیگر چون زمانه خیرهسر و چیره دستمی
بگرفتهام ز افضل دین بیت عاریتگر بیت خویش داشتمی خوش نشستمی
«امروز شوخ چشمان آسوده خاطرندمن شوخ چشم نیستم ای کاش هستمی»
تیر دعای تو به نشانه رساندهامدر بی نشان رسیدی اگر پاک شستمی