شمارهٔ ۷۰ - در مدح یکی از شیوخ و قاضیان
دل بری از دلبران در دلبریدلبرا جان میدهم تا دل بری
هر کرا روشن شود چشم از رختگردد از جان فارغ و از دل بری
قیمت نار خلیل عارضتبشکند قدر بتان آذری
با صد آزادی چو نی در بست سروپیش بالایت میان چاکری
آدمی را چون ملک دیوانه کردحوریای جانا ندانم یا پری
هر چه میگویم ز نیکوئی ترانیک میبینم از آن نیکوتری
گوی با لعلت خدا را یک نفستا نماید معجز پیغمبری
گر لبت بایع شود بوسی به جانمه به جان از مهر گردد مشتری
با لب چون شکرت بادام چشمشکر دارد از شراب شکری
روز روزه لعلت از جام دلمباده خورده خون ناحق بر سری
قبةالاسلام تبریز است هانکفر یک سو نه چو زلف عنبری
روی تو بگرفت از خط غبارخردهها بر آفتاب خاوری
نیست در دور قمر آئین مهرپیش داور میبرم این داوری
…………..افتاده ………………..نیست در دوران عدلش کافری
…………..افتاده ………………..آن جهان جود و کان مهتری
والی ملک ولایت کز ولابر سریر اولیاء دارد سری
آنکه زیر سدهٔ والای اوحلقه شد بالای چرخ چنبری
آن سلیمانی که در اجرای حکمعار دارد دستش از انگشتری
شرفهٔ ایوان قدرش از شرفمیکند اشراف قصر قیصری
بهر پاس خاطر او هر شبیمه یزک دار است و انجم لشکری
میبرد گردون ز قهر و لطف اومایهٔ بدبختی و نیک اختری
زیر دامان جلال او بودمنصب گردون گردان مجمری
برق اگر بی امر او گرمی کندابر اگر بی لطف او جوید تری
قهر او با برق گوید زهرخندلطف او با ابر گوید خون گری
سرنگون شد خامه در آب سیاهزانکه مدحش مینویسد سرسری
ای که از نور هدایت چون نجومدر ره دین رهبران را رهبری
قدرتِ قدرت ندارد آسمانمیرود بی پا و سر از مضطری
بحر دستت در سخا گوهر فشاندخاک بر سر کرد کان از بی زری
از صدا نالید کان سنگدلوزحیا شد آب بحر گوهری
وقت آن آمد که کان را دل دهیوزخجالت بحر را بیرون بری
بر کف پر باد این احسان کنیبر دل پر خون آن رحم آوری
سرو را بادا همایون و سعیدروزه و روزت که عید اکبری
چون هلال عید در ماه صیامگشتهام زرد و نزار از لاغری
گفتهام شعری که میگوید خردکوکب دُریست یا دُرّ دری
شعر من سحر است و این سحر حلالشاعری را داد نام ساحری
قدر شعر من تو میدانی که چونیافتم بر لفظ و معنی قادری
هر دم از طبع روان انورمنور مییابد روان انوری
مینخواهم گفت مدح غیر توزانکه کاسد گشت مدحت گستری
نقص تحسین است و تقصیر صلهکین چنین شد ننگ و نام شاعری
از چه شد شعر معزی نامداراز کمال لطفهای سنجری
ملک محمودی نماند و زنده ماندنام محمود از ثنای عنصری
شعر پروردن ز سوی مادح استزو سوی ممدوح شاعر پروری
گر بیابد کیمیای لطف توقلب میگردد چو زر جعفری
هر سحر تا نرگس زرین مهربشکفد در گلشن نیلوفری
گلشن بخت تو سرسبز از ازلتا ابد بادا که مهر انوری