گنج

شمارهٔ ۶۸ - در مدح خواجه شمس‌الدین قاضی

۴۲ بیت
نماز شام که باران رحمت باریبشست از دل شب گرد تیره و تاری
به گوهر شهب آراست طاق مینائیبه حمرهٔ‌ شفق آراست سطح زنگاری
نوشت نون هلالی سپهر بوقلمونکشید عین منعّل به دور پرگاری
نمود روشن و باریک و زرد پیکر ماهچنانکه دلبر مهوش ز رنج بیماری
گهی معاینه در کسوت هوالظاهرگهی نهان شده در سترهای ستاری
هزار دیده گشاده بعینه گردوننگار خانهٔ چین و بتان فرخاری
سپاه روزه چو پیروز شد عزیزش دارترا ز عزت بسیار اوست کم خواری
هلال روزه چو طغرای داور دور استکه در زمانه مثل شد به خوب کرداری
علاء ملت و دین، صدر ملک شمس‌الدینکه علو یافت از او منصب جهانداری
ز آسمان لقبش آمد و زمین می‌گفتمرا تو تاج سری، گوی تا چه سر داری
شکوه کنگرهٔ گوشهٔ عمامهٔ اوربود از سر گردون کلاه جباری
علو سده بستان سرای تعظیمششکسته عظم سپهر از بلند مقداری
به کوه صخره اگر حلم او خطاب کندچو کاه سخره شود سنگ از سبکساری
از آن زمان که زمین راست حزم او حارسصبا ندزدد از باغ رخت عطاری
اگر نه رأی تو کردی حمایت خورشیدبه نُه حصار نکردی سپاه سالاری
دو خادمند سیاه و سفید، لیل و نهار،بر آستان تو بر معرض پرستاری
همین قدر که قضا را شدی تو قاضی شرعقضا نشست ز جف القلم ز بیکاری
به غیر طرهٔ خوبان که دل همی‌ذزددبه دور عدل تو دزدی نماند و طراری
دل درست ز راز دست جود تو بشکستکه رنگ چهرهٔ او گشت زرد دیناری
به پاسبانی ملکست بخت بیدارتکه خواب فتنه چنان شد که مرده پنداری
ستاره از پی آن روشن است و اوج نشینکه شب به روز همی‌آورد به بیداری
کفایت و خرد و رأی عالم آرایتسه همرهند به هم در طریقهٔ یاری
عطارد و مه و خورشید در حقوق جوارز یک مقام سه یارند بهر بسیاری
به بند عیبه دل دوستان همی‌بندیبه خار نیزه دل دشمنان همی‌خاری
ز آب تیغ تو دشمن روانه به آتش رفتز شهربند طبیعت به قلعهٔ‌ ناری
جهان پناها مدح تو چون گلستانی‌ستدر او چو بلبل ناصر به خوب گفتاری
قرائت سخن من اگر به کوه رسدصدا به کوه در آید که اقرء القاری
زنار طرهٔ ریحان خط من چه عجباگر نهد به زمین ناف مشک تاتاری
متم که شاید اگر بخت خویش را گویمکه در زمانه بهر دولتی سزاواری
چه موجب است که چون مدبران و بدبختانبمانده‌ام ز حضور تو دور و متواری
گهی چو می ز کف عصر می‌کشم محنتگهی چو نی ز دم دهر می‌کنم زاری
غم غریبی و فقرست و عشق و رنجوریدرین سه چار بلا مانده‌ام به ناچاری
مرا به رأی تو چشم است و روی آن دارمکه گر ز پای در آیم ز دست نگذاری
فتاده‌ام چو در از اوج آسمان به زمینمبصری تو ز خاکم به لطف برداری
به هیچ پایه عالی سپارشم نکنیبه دست تربیت لطف خویش بسپاری
محیط مرکز جودی، چه باشد ار باشدز جار لطف تو آبی به سوی ما جاری
ز فقر خویش مرا فخر هست و عاری نیستبه شاعری ز شعار هنر نی‌ام عاری
نزار شد تنم از سردی دی و بهمنکه بود بر دلم آزار ابر آزاری
امید از کرمت جامه‌ای و دستاریستتفاوتی نکند گر دلم به دست آری
مرا که سر زده‌ام بر زمین، کله بر چرخغم کلاه چه در می‌خورد به سرباری
همیشه تا که به اعداد وفق بشمارندمحاسبان جهان قسمتی به دشواری
حساب عمر شما در زمانه چندان بادکه فاضل آید از هر عدد که بشماری