شمارهٔ ۶۷ - در مدح سلطان اعظم جلالالدین شیخ حسین ایلکانی
دوش چون آفتاب روشن رایسوی مغرب کشید رایت رای
عرصهٔ ملک شام را بگشادخسرو چین به تیغ قلعه گشای
فلک از سرخ و زرد و سبز و بنفشعلمی برفراخت گردون سای
در سیاهی شب کمین کردندصف مه پیکران مهر آرای
همه عریان نمای پوشیدهاز صفا پیرهن ز نور قبای
غرهٔ ماه گشت چون افکندزردهٔ مهر نعل زر از پای
هیات ماه عید شمسهٔ زرصورت طاق چرخ پرده سرای
ماه نور است در سرای سپهرکژ چو آبروی مهوشان سرای
حلقهٔ گوش دلبران ختنبارهٔ دست لعبتان خطای
بر افق زهره مینواخت نوابا دف و چنگ و عود و بربط و نای
نیزهٔ شاه بود شکل سماککرده از ماه عید حلقه ربای
خسرو بحر و بر جلالالدینآنکه بر تخت ملک دارد جای
ماه اوج سریر شیخ حسینآفتاب ملوک و ظل خدای
پادشاهی که از حمایت اونکشد کاه جور کاهربای
علمش را مزاج کین عقابچتر او را خواص ظل همای
صبح و شام از هوای همت اوستدل پر خون آسمان دروای
فلک آئینهای ست زنگ پذیرتیغ او صیقلیست زنگ زدای
چون زمین از تو شد بهشت آسادر بهشت زمان خود آسای
گر چه ظلمی به روزگار تو نیستتا توانی به سوی عدل گرای
ای مکان تو به ز روح، بزیوی زمان تو خوش چو عمر بپای
تا چو غربال درع بدخواهتگردد از نیزهٔ تو خون پالای
آتش قهر تو چو برخیزدخاره را نرم کند چون لای
ای چو آب حیات عمر افزاوی چو باد سموم جان فرسای
باد بر عزم تو نیابد دستکوه با حزم تو ندارد پای
همچو خورشید تیغ زن امروزبرنشین بر سمند و بیرون آی
آن فلک جنبش ملک منظرآن زمان سرعت زمین پیمای
کرهٔ باد پای آتش نعلکوههٔ خارهٔ سم آهن خای
مجمع عید را چو شمع افروزطاق محراب را بر وی آرای
ماه از رأی تو نتابد رویمهر جز روی تو ندارد رأی
شهریاران به منت تو اسیرپادشاهان به سدهٔ تو گدای
در دولت سرای تو گویدبخت را مرحبا بیا و در آی
بحر بر گوهرش همیلرزدکه از او دست تو بر آرد لای
از کفت بحر و کان همینالدبحر و کان را تلطفی فرمای
بر یتیمان بحر رحمت کنبر جگر گوشگان کان بخشای
ناصرا شکر نعمت شه گویبه شکایت مگرد یاوه درای
بار هایل ز دهر کش چو هیونچه درائی به هرزه همچو درای
چشم نه بر رضای خسرو، هانگوش دار از ملال سلطان، های
اینقدر گوی اگر مجال بودکای به عدلت خدای راهنمای
دست سلطان چو ابر گوهر بخشطبع چاکر چو بحر گوهر زای
حیف باشد که همچو زلف بتانافکند دهر کار او در پای
تا بود تیز کلک صورتگرتا بود چنگ زهره پرده سرای
باد ایمن ز چنگ محنت و غمصورت و معنی تو در دو سرای