گنج

شمارهٔ ۶۶ - در مدح جلال‌الدین هوشنگ شاه

۳۳ بیت
ز مهر روی تو نوریست بر دلم چون ماهبر این قضیه مرا صبح صادق است گواه
به حلقهٔ سر زلفت نمی‌رسد دستمجناب وصل بلند است و دست من کوتاه
به غیر روی نکویت نخواهم از عالمکه هستم از صدد بندگان نیکوخواه
کس از میان تو طرفی نبست غیر کمرکسی به وصل تو همسر نبود غیر کلاه
به غمزه‌ات که دلم با تو راست چون تیر استبه ابرویت که تنم چون کمان شده است دوتاه
بیا و چهرهٔ زردم ز روی ظاهر بیناگر ز درد نهانم نمی‌شوی آگاه
نمی‌خورد غم دل طرهٔ دلاویزتکه هست همچو دل من به شست او پنجاه
جفا مکن که به بیت در غزل گویمحدیث درد دل خود به سمع عالی شاه
پناه و پشت ممالک،‌ جلال دولت و دینکه ظل رایت او ملک راست پشت و پناه
ستاره کوکبهٔ ماه منزلت هوشنگکه از هزارهٔ اجرام عرض کرد سپاه
نهاده‌اند عنان با عنان او انجمگرفته است دوال رکاب او را ماه
یگانه‌ای که چو خورشید بارگاهش رابود مخیّم افلاک خرمن و خرگاه
ز عهد دولت خود تا به نوبت آدمابا عن الجد فرمانده است و شاهنشاه
همه مدایح اخلاق اوست بر اوراقهمه محامد اوصاف اوست در افواه
ایا‌شهی که نهد رخ بر آستانهٔ توچو سر بر آرد خورشید بامداد پگاه
نگارخانهٔ چین شد بساط خاک درتسران ز بس که به عزت نهاده‌اند جباه
نسیم خلق تو گر بر بساط خاک وزدنهد شفای عسل در مزاج زهر گیاه
چو التجا به جناب تو آورد عاصیزبان عفو تو خواهد به لطف عذر گناه
به دور عدل تو از اهتمام کاهرباصبا مجال ندارد که بگذرد بر کاه
به غیر ساقی در دور تو حرامی نیستبه نوبت تو نزد کس به غیر مطرب راه
سزای افسر و گاهی و گاه آن آمدکه در حمایت تو مستقل نشیند گاه
بهانه است کسوف ار نه آفتاب از شرمز روی و رأی تو تشویر می‌خورد گه گاه
سری که روی ز گردنکشان نمی‌تابدبه پشت پای خود از هیبت تو کرد نگاه
به پای بوس تو مهریست ماه را در دلکه چون رکاب همایون روان شود هر ماه
به هر کجا روی رایت تو منصور استکه فتح و نصرت همراه او بود همه راه
چو ماه رایت تو دید آسمان افکندحدیث رستم دستان چو بیژن اندر چاه
ز بهر خدمت تو روز و شب شبانروزیدو خادمند بر آن آستان، سپید و سیاه
شها ملازم این آستانه‌ام چون بختکه بود دولت و اقبال باریم همره
گرفت همچو گهر نظم بنده را در زرکه کیمیای حیات است خاک این درگاه
سمند یوزتک شیر پیکرم را بردفلک به گرگ ربائی و حیلهٔ روباه
به رغم آن به از آن مرکبم بده، ورنهبسوزم آینهٔ چرخ را به شعلهٔ آه
بر آن امید که گردم بر اسب شه فرزینپیاده آمده‌ام تا به آستانهٔ شاه
همیشه تا که بود جاه را لازم دولتبقای عمر تو بادامزید دولت و جاه