شمارهٔ ۶۵ - در مدح جلالالدین هوشنگ شاه
حبذا رفتن و باز آمدن موکب شاهکه ظفر پیشروش بود وسعادت همراه
داور دور قمر خسرو عادل هوشنگآنکه بگرفت چو جمشید ز ماهی تا ماه
همچو خورشید بزد تیغ و جهان را بگرفتآمد از منشی گردون لقبش ظلل الله
خلق را آنچه توقع بود از ظل همایفر او بخشد از خاصیت پر کلاه
تا بود سایهٔ ماه علمش بر سر مُلکسرمهٔ دیدهٔ خورشید شود گرد سپاه
آفتابی که اگر عرضه دهد خیل نجومیابد از عرصهٔ میدان فلک لشکرگاه
روز اول که زمین مفرش او میگستردآسمان گرد بر آمد به طریق خرگاه
ای کریمی که چو در قید تو افتد جانیعفو جان بخش تو خواهد به کرم عذر گناه
کسوت شاهی بر قد بلندت زیباستباد از دامن او دست حوادث کوتاه
سر به سر خاک جناب تو نگارستانیستبس که دارد ز مین بوس شهان گرد جباه
آسمان با همه دیده سر از آن در پیش استکه نیارد که کند راست به سوی تو نگاه
گردد از پرتو خورشید حوادث ایمنهر که در سایهٔ اقبال تو آورد پناه
نام نامی تو چون نامهٔ حاتم طی کردبعد از این شکرِ شُکر تو بود در افواه
تا عزیزی چو تو در مصر ممالک بنشستقصهٔ یوسف گمگشته در افتاد به چاه
سرسری کرد قلم جزو مدیحت تحریرلاجرم رفت به سر در طلب آب سیاه
سرزمینی که بدو پرتو مهر تو رسیدندمد تا ابد از وی به جز مهر گیاه
صبح در دل اثر مهر تو دارد، زان رویمملکت گیرد و بر چرخ کشد دامن جاه
عالم از عدل تو چنان شد که دگرکهربا را نرسد دست تعدی بر کاه
چرخ را با تو غباری نبود کز عدلتبر نیارد به سوی آینهٔ گردون آه
شرف و رفعت ایوان ترا کیوان دیدسوی تو بنوشته است که العبد فداه
خسروا داعی اقبال تو یعنی ناصرکه در این راه کمین بنده بود دولتخواه
غیب دانست ضمیر تو یقین میداندکه چهها دیدهام امسال خصوصا این ماه
بس که تاب و تبم دایرهٔ چرخ بتافتخواست این رشته دوتاه که گردد یکتاه
رنگ رخساره دلیل است بر این حال به وجهچون به اثبات رسیده است چه حاجت به گواه
از خدا گر نبود رحم و زسلطان شفقتبه سوی صحت کلی نتوان بردن راه
تا بر این مسند پیروزه شهنشاه نجومگاه از تاج بود مفتخر و گاه از گاه
برخور از تخت و ز تاجت که ز حق یافتهایبخت بیدار و دل روشن و جان آگاه