شمارهٔ ۶۴ - در مدح سلطان شیخ اویس
طراوتی ست زمین را ز فرّ فروردینکه هر زمان خجل است آسمان ز روی زمین
ز لطف آب، حیا گشت بر هوا غالبچنانکه میچکدش از حیا عرق ز جبین
فلک ز قوس قزح بر هوا کشید کمانهوا ز برق جهان بر جهان گشاد کمین
حریر سبز چمن شد شکوفه را بسترکنار برگ سمن شد بنفشه را بالین
مرا ز آب خوشامد که میزند بر رودترانههای دلاویز و صوتهای حزین
درخت میوه که چون شاخ خشک برگ نداشتچو برج ثور بر آورد زهره و پروین
چمن به است ز چزخ برین به سایهٔ بیدخلاف نیست بر آن، هست چرخ نیز بر این
مثال نرگس رعنا بعینه گوئیکه در چمن به تماشای لاله و نسرین
گذشتهاند سحرگه مخدرات بهشتبمانده است در او چشم باز حورالعین
نهاده لاله کله کج به شیوهٔ خسروگشاده غنچه دهن خوش به خندهٔ شیرین
رسید خسرو انجم به خانهٔ بهرامزدند خیمهٔ گل بر منابر چوبین
به وصف عارض گل بلبل غزل گو رامعانی و کلمات است نازک و رنگین
چمن چو نظم ثریا و ژاله چون شعریٰستکه کردهاند در آن نظم دلگشا تضمین
چمان چو من به چمن با چمانه جامی جویاگر معاینه خواهی بهشت و ماء معین
چو باد صبح به بوی گل و سمن برخیزچو شبنم سحری بر کنار سبزه نشین
نگر به لاله و نرگس پیالهها بر سرچنین روند لطیفان به باغ روز چنین
نه آنکه ساغر می را چو غنچه در خرقهنهان کنند و نشینند با دل خونین
در این چنین سره وقتی ندانم آب چرامکدر است و در ابرو فکنده این همه چین
بنفشه دسته از آن میشود به مجلس باغکه در بهار فرو میرود به خود غمگین
کلیم وار زبان عقده داشت سوسن راگشاد و کرد به احسان سحاب را تمکین
که ای ز فیض عطای تو در لباس خضرگل چمن که به آب حیات گشت عجین
ز مهد خاک بنات نبات را لطفتبر آورد نبات بنات خلد برین
مجاهز کرمت هر سحر در آویزدبه تاج لعل گل آویزهای درّ ثمین
سحاب داد جوابی چو آب سوسن راکه من کیام همه آثار لطف شاه است این
متم گدای در بحر و بحر با همه فیضگدای دست و دل پادشاه روی زمین
غیاث اهل ممالک مغیث ملک و مللعزیز مصر ممالک، معز دولت و دین
قضا توان قدر قدرت ستاره سپاهزمین وقار زمان سرعت فلک تمکین
پناه و پشت سلاطین عهد، شیخ اویسمحیط بحر یسار، آفتاب ابر یمین
شهنشهی که به میدان کین چو شیر علمرود ز حملهٔ قهرش به باد شیر عرین