گنج

شمارهٔ ۶۳ - در مدح اوحدالدین

۳۱ بیت
سحرگه قضا همچو انگشترینفلک را ز یاقوت سازد نگین
یکی دانه یاقوت گردد پدیدکه پنهان شود سلک درّ ثمین
چو اسکندر آئینه روشن کندشود رومیان را سعادت قرین
هزیمت شود لشکر زنگبارچو خنجر بر آرد شهنشاه دین
چو شمشیر بردارد افراسیابببرد سر هندوان را به کین
مذهبّ شود قبهٔ لاجوردچو گردد فروزنده مهر مبین
عجب نقش بندیست نقاش صنعکه بر دست و کلکش هزار آفرین
خوشا صبحدم کز نسیم بهارزمین مشکبو شد، هوا عنبرین
سحر نامه آورد پیک صباز یاران مخلص، من الصالحین
تو گفتی در رحمتی باز شدسوی گور عاصی ز خلد برین
تو گفتی که انا فتحنا ز حقبه پیغمبر آورد روح الامین
سوادش ز شیرینی و نازکیچو پای مکس رفته بر انگبین
همین بود آن نامهٔ نامداربه خط دلاویز و لفظ مبین
که ما همچو آبیم جویان توتو چون غنچه دامن ز ما در مچین
در آتش نشستیم ما از غمتکه نه یار داری و نی همنشین
کسان رنج دیدند و پخته شدندتو چون سوختی رنج دیگر مبین
فرومانده‌ام عاجر اندر جوابکه نه پای دارم، نه اسب و نه زین
غباری شدم تا بدانجا بردمرا باد الطاف سردار دین
سر سروران اوحدالدین که ملکاز او هم امان دارد و هم امین
یمین می‌خورد بحر و کان پیش اوکه هم کان یسار است و هم یم یمین
غباری که نعل سمندش کندبود سرمهٔ چشم حوران عین
زهی صفدری کاب شمشیر توبشوید غبار گمان از یقین
اگر آسمان را بگیری کمرز بالای سر افکنی بر زمین
از آن است روشن رخ آفتابکه بر خاک پای تو مالد جبین
به دور تو شاید که آهو برهخورد شیر پستان شیر عرین
چو عدلت شبانی کند، چنگ گرگندرد دگر بره را پوستین
چو انصاف تو پاسبانی کندندزدد صبا نکهت از یاسمین
چو رأی تو آهنگ بالا کندبرو حصن گردون نگردد حصین
کفت گر شود ضامن رزق خلقنماند زر و لعل در کان دفین
همی تا شهور و سنین از حساببود قسط آلاف و حصر مائین
ترا باد چندان بقا در جهانکه فاضل بود از شهور و سنین