شمارهٔ ۶۲ - در وصف بنای جلالالدین هوشنگ شاه
زهی بنای مبارک اساس متینکه چار رکن تو چون حصن چرخ باد حصین
برای روزن بام جلال تو آوردفلک ز فلکهٔ خورشید شمسهٔ زرین
فلک نهد چو زمین سر به پای دیوارتکه زیر دست هوای تو شد بهشت برین
به سدهٔ تو شهان بس که روی بنهادندبساط خاک درت شد نگارخانهٔ چین
به شکل آینه شد خاک آستانهٔ توسران ز بس که در او سودهاند لوح جبین
مگر ز قطعهٔ فردوس بیت معموریکه از تو نظم جهان یافت زینت تضمین
ز بهر کهگل دیوار و سقف معمورتعبیر و مشک به آب حیات کرد عجین
بر آستان تو رضوان کشد به فراشیبه جای طرهٔ جاروب زلف حورالعین
تو شاه بیت کمالی و بهر حسن جمالترا و شعر مرا نیست حاجت تحسین
حریم حضرت تو بوستان مینو راببرد آب و طراوت به لطف ماء معین
هوای معتدل گلشنت ز دلگرمیدماندی نفس سرد از گل و نسرین
سماع نالهٔ محزون نکرده ایوانتمگر که از غزل تر ترانههای حزین
صبا ز خاک درت بوی اگر برد، یابندچهار فصل جهان اعتدال فروردین
ترا چه وصف از این به که صدر صفهٔ توشدهست مسند سلطان جلال ملت و دین
خدایگان جهان شاه شیر دل هوشنگکه پیش حملهٔ او روبهی بود گرگین
ملک خصال فلک قدر مشتری طالعزحل محل قدر قدرت قضا تمکین
شهاب نیزه بهرام تیغ قوس کمانسپهر مسند اکلیل تاج مهر نگین
ستاره کوکبهٔ ماه عزم کیوان حزمسحاب راتبهٔ کان یار بحر یمین
یگانهای که چو خورشید گر بر آرد تیغشود مسخر حکمش تمام روی زمین
آیا شهی که فلک تا هزاره دیده گشادبه قرنها و قرانها ترا تدید قرین
چنان ز عدل تو میزان مملکت شد راستکه میل سوی کبوتر نمیکند شاهین
ز خوان جود تو قرصی و خوشهٔ عنبی استنهاده بر طبق آسمان مه و پروین
به باد داد سخایت ذخایر کان راکه تا دگر نکند زر به زیر خاک دفین
رسید طنطنهٔ کوس تو به گوش سپهردماغ خالی او پر شد از صدای طنین
بر آستان تو گر نهد به مکر عدوز بهر خواب عدم راست میکند بالین
ز بهر کشتن خصم تو مشتری از چرخکشیده داشت کمان و گشاده داشت کمین
دو نیم گردد از بیم در مشیمهٔ خونخیال تیغ تو گر بگذرد به وهم جنین
شود به شکل سمندر مقیم در آتشز بیم پنجهٔ شیر افکن تو شیر عرین
زبان تیغ تو چون در گلوی خصم آیدهمه مآثر شکر تو میکند تلقین
چو شانه سر به سر دشمن تو پا بوس استزمانه اره نهد بر سر شکسته رسین
شها پیاده چو رخ بر بساط تو سودمشوم ز فر تو به سر اسب پیلتن فرزین
مرا پیادهٔ دیگر به رسم فرزین بندضرورت است که باشد برای بستن زین
چو عاجز است ز اعجاز در سخن ناصررساند شعر متین را به حد سحر مبین
شکر به کام وی آن گه رسد که برخواندبه سمع خسرو عادل حکایتی شیرین
چو بنده مدح سرائی و چون تو ممدوحیمناسب است چو با روح قدس نور یقین
قبول تو ثمن در آب دار من استسخن ز تربیت تو شده است در ثمین
به آستان تو یعنی به آسمان سوگندبه خاک پای تو یعنی به نور دیده یمین
اگر چه خاطر تنگم مقام دلگیر استشدست مهر تو در صحن سینهٔ صدر نشین
همیشه تا که بود روح را به حکم ازلسوی بقای ابد لطف کردگار معین
ترا بقای ابد باد و در حمایت توبقای آنکه بگوید بر این دعا آمین