گنج

شمارهٔ ۵۷ - در وصف پائیز و مدح امیر شرف‌الدین محمد و یادی از بخارا

۵۲ بیت
صباغ ماه از خم نیلی آسمانبس رنگ مختلف که بر آورد در خزان
بستان که داشت پیرهن از پرنیان سبزاکنون ز صوف زرد بپوشید طیلسان
بی سهم نیست زردی و لرزیدن چمنخورد از کمان چرخ مگر تیر بر نشان
صرف آب کرد زمرد چو کهرباعطار باد داد بنفشه به زعفران
دوشینه باز دختر رز با که سور داشتکین برگهای زر به سرش ریخت بوستان
بر روی آب باد از آن دام می‌کشدکز برگ بید ماهی زر پر شد آبدان
بنگر به میوه‌های ملون که از کرمرزاق می‌کشد ز پی اهل رزق خوان
خرمای تر ز نخل درفشنده همچنانکقد بلند دلبر و لعل شکر فشان
انگور شُدّه‌ایست که گوهرشناس صنعبربسته است دامن گوهر به ریسمان
انجیر تر ز شکر و شیر است و کوکنارطعمش ببین و سورهٔ والتین روان بخوان
نار آتشی‌ست ساخته پیراهنی ز لعلمانند حقه‌ای زر و یاقوت در میان
سیب است همچو عارض سرخ و سفید یاریا خود به شکل غبغب شیرین دلستان
امرود کوزه‌ای ست ز آب نبات پراز کوزه هر چه هست همان می‌شود روان
نارنج بین که شاخ دوتا شد ز رنج اوگوئی‌ که مشتریست وطن کرده در کمان
به را چه وصف بهتر از آن است که به استهم رنگ بیدلانش و هم بوی دلبران
شفتالو همچو بوسه‌گه شاهدان مستکز آرزوی او به لب آید هزار جان
آلو چو زنگئی است رومی بود دلشآب حیات در ظلماتی شود نهان
خوش فرصتی‌ست، خیمهٔ عشرت به باغ زندر وقت برگ ریز غنیمت بود رزان
هر کس به مهرجان به تماشا رود ولیکآمد بهار عیش مرا باد مهرجان
بی برگ چون درختم و آواره همچو برگاز تند باد فرقت یاران مهربان
ای مرغ اگر به سوی بخارا گذر کنیشهری که از بهشت برین می‌دهد نشان
دارالامان مدرسه را ازدحام دهرخ بر زمین نه و ز غم دهر جوی امان
اندر محیط حوزهٔ درس حمید دیناستاد بنده نامهٔ اخلاص ما رسان
آن مفتئی که خامه اگر بر ورق نهدنون و القلم ز محور کیوان کند جهان
گردند لال در نظرش مبدعان کونگر از بدیع علم معانی کند بیان
در پیش او ازل به ابد اتحاد یافتکرده‌ست سیر دایرهٔ کون کن فکان
عاجز شدست فکر من اندر صفات اونقصان کمال را نکند حصر و اقتران
گر خال من نشسته بود در حضور اوآن بحر علم و کان هنر مفخر زمان
ختم المحققین شرف الدین محمد آنکدر قرنها نیابی مثلش به صد قران،
همچون اساس کون مقیم است در سفرهمچون وجود عقل بزرگ است و خرده دان
آن سعی کرده است که نتوان مزید آنو آنجا رسده است نباشد فزون از آن
لب خشک از تعطش فیضش بمانده بحردل خسته از تطاول جودش نشسته کان
برگو سلام و گرد صفوف نعال رابنشان به آب دیده و بر دیده‌ها نشان
شرح غم فراق به پایان نمی‌رسدبر کاغذ دو رویه بدین کلک دو زبان
منصور اگر به دار تعلم بود مقیمافشان گلی وگر نه بنه سر بر آستان
سرگشته همچو گرد به گرد دیار گردپیران راه را خبری پرس از آن جوان
القصه چون به قرب ملاقات او رسیگو ای فراق تو به دلم خار و پرنیان
ما ای برادر از غم هجران بر آذریمبرگو خبر که حال تو چون است و بر چه‌سان
نبود تغیری و نباشد ملالتیاز دوستان دشمن و نیکان بد گمان
بر چرخ بین که دور نگردید بک قدمگر تیغ‌ها بارد بر فرق فرقدان
گفتم که به سوز دل بنویسم تحیتیآتش به نی گرفت و در افتاد در بنان
یاران اختلاط و حریفان انبساطکز یادشان شود دل پر غصه شادمان
بعضی چو روح در تن و چون نور در بصربعضی چو دیده بر سر و مغز اندر استخوان
تفصیل و نام و کنیت و القاب هر یکیاز کلک ناتوان به تمامی نمی‌توان
خوانند بندگی و نیاز و دعای منوین عذر بشنوند به الطاف بیکران
ناصر زبان دراز مکن کاین زبان تستیک نقطه بر زبان چو فزائی شود زیان
دل در تنور سینه ز غم می‌شود کبابدودی به در همی‌رود از روزن دهان
یا رب به آل عبد مناف و به ناف ارضیا رب به امتی که بود افصح اللسان
یا رب به دان فسون که کند مار را عصایا رب بدان دمی که دهد مرده را روان
یا رب به عقل و نفس و به اجرام علو و سفلکروبی و ملایک قدسی و انس و جان
یا رب به ذات تو که ز نقصان منزه استمستجمع الکمالی و بالعفو مستعان
کین بنده را رسان به سلامت بدان دیاروانگاه جمله را به سوی روضهٔ جنان