شمارهٔ ۵۶ - تحیتنامهایست که از شام به بخارا میفرستد
صبا تحیت بلبل به گلستان برسانحدیث درد دل من به دلستان برسان
روان خویش به سوغات تو روان کردمروان چنانکه روان کردهام روان برسان
به باد پای روان بر، چو تنگ بستی زینگران رکاب نگردد، سبک عنان برسان
تکاور تو گر از تیزی آورد سستیجوش ز سنبله و که ز کهکشان برسان
قوی ضعیفم و نازک دل و ندارم صبربدان مکان سخن من هم این زمان برسان
دقیقهای ز رسوم ادب فرو مگذارچنانکه شرط بلاغ است آنچنان برسان
وگر چنانکه ندانی طریقهٔ ابلاغبدان طریق که من گویمت رسان برسان
چو عزم کوی دلارام داری از اولبه باغ بگذر و پیغام دوستان برسان
به گوش گل سخنی از زبان سوسن گویبه دست سرو پیامی به ارغوان برسان
سلام من چو رساندی ز شعر من بیتیبه عندلیب غزلگوی مدح خوان برسان
به شیر ابر دهان را بشوی چون غنچهسلام سرو و صنوبر بدان دهان برسان
حکایت زر رخسار زیر پایش ریزحدیث جزع بدان لعل درفشان برسان
همین که زاری بلبل به گل رسانیدیحدیث نالهٔ قمری به ضیمران برسان
به مدح غنچه چو بلبل هزار دستان شوپیام لاله چو سوسن به ده زبان برسان
ز بوی سنبل و گل تحفهای به دست آربه هر کجا که رسی شمهای از آن برسان
تو خود قبولی اگر پیش او شوی مقبولبه نام ناصر خطی بدان نشان برسان
به گوش یار که لالای او بود لؤلؤیز بحر شعر رهی دُر به ارمغان برسان
به چشم او که بود خوش ز عین بیماریاگر توان صفت جسم ناتوان برسان
ز خواب ناز مکن مست فتنه را بیداربه حاجبش سخن از گوشهای نهان برسان
من از دهان و میانش حسابها دارمبه هر کدام که باشد از این میان برسان
خطش چو دود بر آمد ز آتش رخسارز خط او سوی من سورة الدخان برسان
به ارمغانی چشم رمد گرفتهٔ مندرور اگر نبود خاک آستان برسان
چو گرد بر سر راهم، مرا سبک بر راهوگر غبار نخیزد به کاروان برسان
وگر مجال نداری مرا به جا بگذاربه جای من سخن من به دوستان برسان
ز دست دوست به هر شهر داستان شدهامبه دوستان سخن من به داستان برسان
سلام من به بخارا سحرگهی از شاماز این کران جهان تا بدان کران برسان
حدیث من که چو خورشید عالمی بگرفتز قیروان جهان تا به قیروان برسان
تو این همای همایون که نامهاش نامستچو بخت نیک بدان دولت آشیان برسان
زمین ببوس و سلام من از زبان نیازبه صدر مدرسهٔ صدر کامران برسان
خدایگان افاضل چو دادِ فضل دهدسلام بنده به نزد خدایگان برسان
حمید ملت و دین چون محیط ابر عطاستترشح قلم او به انس و جان برسان
به نحو صرف مکن عمر بر سبیل خبرمعانئی که بدیع است از این و آن برسان
گر از مکانت او در مکان او نرسیگذر ز حد مکان و به لامکان برسان
ز رأی روشن او ذرهای به عاریت خوانبرای نور ره آورد نیّران برسان
به خال من که خطش خال عارض حور استز حال من خبری خوشتر از جنان برسان
حدیث من که ز غیب آمدست و بی عیب استبرای عرض بدان رأی غیب دان برسان
ز بحر تربیتی گر رسد به در یتیمبه گوش جان گهر نظم من روان برسان
ز هفت آبا پیغام آن برادر گوز عقل پیر سلامی بدان جوان برسان
ترسلی که من از مهر میکنم ارسانتو سر به مهر به یاران مهربان برسان
غم فراق اگر سد بود یکی بگشایامید وصل به دلهای شادمان برسان
میان هر یکی از اتحاد فرق مکنعلیالسویه سلامم به همگان برسان
حدیث شوق مگو جز به پیش مشتاقاننگویمت که صداعی به این و آن برسان
دعای من همه ره همره تو خواهد بودبرو به خیر و سلامت، سلامشان برسان
زبان دراز مکن همچو تیغ و شمع صفتحدیث روشن و گرم از سر زیان برسان
بر آر دست و بگو یا رب اهل ایمان راز لطف شامل خود نامهٔ امان برسان
طفیل جمع من خستهٔ پریشان راشفای جمع ز جمعیت روان برسان
نیام حسود که خواهم مراد خود تنهامرا به جمله غریبان به خان و مان برسان