گنج

شمارهٔ ۵۵ - در مدح وزیر و صاحبدیوان خواجه عبیدالله

۳۲ بیت
چو یاد خط تو بگذشت بر زبان قلمبرفت آب نبات از لب و دهان قلم
شبی حکایت خط تو با قلم می‌رفتبرفت خواب من از گریه و فغان قلم
به راستی خیری می‌دهد ز قامت تومثل شده‌ست ز هر دست داستان قلم
چو ابن مقلهٔ چشم تو دید ابن هلالخطت مثال ندارد به امتحان قلم
سواد خط تو را همچو نظم می‌خواندزبان اشک در افشان درفشان قلم
مگر صحیفهٔ روی تو لوح محفوظ استکه آشکار شد از خط او نهان قلم
جفا مکن که چو کلکم قرین کاغذ شدرسد حدیث تو با صاحب قران‌ قلم
عطارد فلک مملکت، عبیداللهکه هست عاقلهٔ تیغ و داستان قلم
در آن زمان که سر از خط بحر بر می‌کردنبود بی کمر خدمت میان قلم
ز فرط بخشش تو خشک شد دهان دواتبه ذکر خیر تو تا رطب شد لسان قلم
مدار تیغ و قلم در کف کفایت تستچو روی تیغ گهردار شد زبان قلم
ز بحر هند سوی ملک روم در یک دمرود بیان تو بر مرکب روان قلم
اگر نه واسط سودای خط تو بودینیامدی به سوی روم کاروان قلم
به یک زبان چو به دست تو آمده دو زبانفصیح شد به زبان تو ترجمان قلم
به دور عدل تو سودای دو زبانی داشتسیاه گشت به یکبار خان و مان قلم
همای دست تو در زیر سایه دارد ملکدر آن زمان که نشیند بر آشیان قلم
مثال حکم تو هر جا رسید فرمان دادکه هست بر دلش از دست تو نشان قلم
چو چشم خصم سیاهی بر آورد در حالچو تیر گردد در دست تو سنان قلم
رسید کارد ز محنت بر استخوان عدوز ضرب تیغ بود ضرب استخوان قلم
پناه و پشت وزارت که در حراست ملکبود غلامش هندوی پاسبان قلم
زهی رفیع جنابی که از مکانت و قدربلند پایه شد از دست تو مکان قلم
به پایمردی دستش قوی توانا شدضعیف خستهٔ رنجور ناتوان قلم
قلم چو حرف مدیح تو آورد به زبانزمانه لوح فرستد به ارمغان قلم
به خط حکم تو چون تیغ سرگرانی کردبه تیغ تیز سبک شد سر گران قلم
مهندسی که ز بخت جوان و دولت پیرگرفت مشق از او طفل لوح خوان قلم
مثال لفظ صحیحش به حرف بنمایداگر چه اجوف و معتل بود میان قلم
چو لوح گشت قلم از تو مخزن اسرارنبود این همه امید در گمان قلم
قدوم موکب تو بر جهان مبارک بادکه خرم است بدو طبع شادمان قلم
نکو شناسد رأی تو صاحبا که نکردکسی ز اهل معانی چنین بیان قلم
از آن زمان که برفتی نبود حاصل منبه جز تکسّر و سرگشتگی لسان قلم
طریق مدح تو پایان نداشت سوی دعابه اختصار بپیچد رهی عنان قلم
مباد روی زمین از زمان تو خالیبه لوح روی زمین تا بود زمان قلم