گنج

شمارهٔ ۵۴ - در مفاخرت و مباهات و تعریف از خود گوید

۲۱ بیت
آفرین بر من که من از آفرینش برترمطایر قدسم، فلک چون بیضه در زیر پرم
ثابت و سیار در منقار من چون ارزنندباز سلطانم، نپنداری که ارزن می‌خورم
دانهٔ گندم کز او آدم برون شد از بهشتدانهٔ گوهر شود، حقا که در وی ننگرم
چون مگس خوان لئیمان را نخواهم شد طُفیلچون صراحی پیش هر کاسه فرو ناید سرم
کس نمی‌داند چه مرغم، آشیان من کجا استگه به پستی می‌نشینم، گه به بالا می‌پرم
وهم سیاح است و پی گم می‌کند در راه منعقل صراف است و حیران می‌شود در جوهرم
صافی‌ام چون آینه، باریک بینم چون خردرخ به هر صورت نمایم، ره به هر معنی برم
راز پنهانم نمی‌داند به جز دانای رازصورت حالم نمی‌بیند مگر صورتگرم
شهسوار ملک فقرم وز زبان شمشیر منپادشاه وقت خویشم وز معانی لشکرم
زر که از خاک است، بادا خاک خواری بر سرشمن به روی زرد خود مستغنی از وجه زرم
نفس و طبع و چرخ و انجم پردهٔ روی من‌اندسرخ رو گردم چو گل گر پرده‌ها را بردرم
آفتاب آسمان رقاص گردد ذره‌واردر هوی من اگر بیند درون انورم
از دم من در مشام جان رسد بوی عبیرکاتش مهر ازل پر شد درون مجمرم
همچو غواصان اگر غوطی زنم در بحر غیبتاج سرها گردد آن گوهر که بیرون آورم
صاحب دیوان اعظم چون منم در ملک شاهحاصل کونین را محصول گردد دفترم
تا به خدمت بسته‌ام صد جا میان چون نیشکرطوطی جان را غذا شد لفظ همچون شکرم
بس که پروردم گهرهای سخن در بحر شعرپرگهر شد گوش دهر از طبع معنی پرورم
قوّت عقل و قبول عشق بر حالم گواستغم ندارم گر چه منکر می‌شود هر منکرم
مدعی کز پرتو خورشید من شد کور موشگر جهان روشن شود از من ندارد باورم
از برای اکحل معنی زبانم نشتری‌ستوین گران‌جانان گریزان همچو خر از نشترم
گفت ناصر این قصیده از زبان کبریاور نه در راه تواضع از غباری کمترم