گنج

شمارهٔ ۵۳ - در مدح سلطان عزالدین محمد شاه ثانی

۳۷ بیت
از صدق می‌زنم به مهرت چو صبح دمای آفتاب روشنئی ده به صبحدم
چون ذره در هوای تو سرگشته گشته‌ایمخردی ما مبین که بزرگی تو در کرم
من بیش و کم ندانم، دانم که هر زمانحسن تو و صبوری من هر دو بیش و کم
چشم من از مژه قلم مو می‌کنداز اشک سرخ بر رخ زردم کشد رقم
ای جان اگر تو از غم من شاد می‌شویگر جان من به لب رسد از غم ترا چه غم
می‌گویم آشکار که درمان من بسازبیمار از طبیب چه پنهان کند الم
ساقی قوی ضعیفم و حالیست نیک بدیک دم نماند عمر، بده باده یک دمم
ما را دوای درد نباشد به غیر دردما را ز غم کسی نرهاند به جز نغم
ای مطرب از قصیدهٔ عبدی به مدح شاهاین بیت بر رباب ادا کن به زیر و بم
«در شام عید بهر حریفان صبحدمگردون خم و شفق می و مه گشت جام جم»
چون شاه چین سپاه مغرب براند گرمآورد ماه یک شبه از اختران حشم
کلک قضا ز سیم بر این لوح لاجوردبنوشت نون که بوس بر آن دست و قلم
چون قد من کمان وش و چون پشت من دوتاهچون زلف یار حلقه و چون ابروش به خم
گوئی‌ که زهره در رمضان دف شکسته بودیک نیمه ماند باقی و یک نیمه شد عدم
مانند نیم دانهٔ درّ در میان آبیا خود تمام زورق زر در میان یم
مخمور و تیره‌ایم چو شب، جام می بیارروشن چو روز دولت شاهنشه عجم
خورشید ملک اعظم آفاق عز دینماه ستاره لشکر و شاه فلک خدم
سلطان نشان محمد ثانی به خلق و نامآن بیش از آفرینش و از کردگار کم
دارای نیک رأی و فریدون جم جمالکسرای عدل گستر و خضر مسیح دم
گردد به چشم مور نهان از محقریدایم ز سهم پنجهٔ او شیر در اجم
تیغش همیشه به خون مخالف استسوسن ندیده‌ام که خورد آب از بقم
ای نقد دولت تو بری از متی و اینای جوهر کمال تو بیرون ز کیف و کم
ای خسروی که تیر چو بگشائی از کماناندر خیال خصم بدوزی دو ضد به هم
در دور عدل تو که فزون باد و کم مباداز شیر شیر سیر خورده آهوی اکم
روزی که کرد گرد سپه روز را چو شبآن دم که میغ تیغ ببارد ز سیل دم
نوک سنان گذاره کند چرخ را ز پشتنعل سمند پاره کند خاک را شکم
همچون هوللهی که نهد اژدها به دوشاز طبل و نای رقص کنان پیکر علم
فتح از سوی یمینت و دولت سوی یارگویند شادباش و مخور زینهار غم
تو یکسواره تیغ بر آری چو آفتابخیل عدو گریزد چون لشکر ظلم
شاها علو ز همت صاحبدلان طلبتا بر سر سریر ممالک نهی قدم
هر شاخ دولتی که به گردون رسیده استخورده‌ست بیخش آب ز سرچمهٔ همم
ناصر به نوک خامهٔ‌ مشکین ثنای توبر صفحهٔ منور مه می‌کشد رقم
او سر نمی‌نهد چو قلم بر خط حدودکز فرق کرده است قدم بر ره قلم
گر نظم او به سمع قبول شما رسداین درّ بی نظام شود سلک منتظم
تا هر بهار تازه شود عالم کهنتا هر خزان ذبول پذیرد سرای هم
بخت جوان تو که ازو شد بنای ملکپیوسته باد چون هرمان فارغ از هرم
روز تو عید باد و شبت قدر تا ابدوز غصه دشمنان تو در ماتم و الم