گنج

شمارهٔ ۵۸ - در مدح جلال‌الدین هوشنگ شاه

۴۴ بیت
نماز شام که از دور چرخ روئین تنبرفت رستم خورشید در چه بیژن
نمود شکل مه عید همچو ابروی‌ زالچه ابروئی که از او چشمها شود روشن
سپهر طرز عرب صوف سرمه‌ای در برتراز زرد مطلا کشید بر دامن
نمود بر سر خوان سپهر نیمهٔ قرصچو داس زر که بود بر کنار سبز دمن
فلک چو بتکدهٔ چین ز لعبتان نجوم….. چو در رکوع سمن
تمام چون قد مجنون و غبغب لیلیدرست چون شکن زلف یار قامت من
به چشم خلق مه تو کمان بی زه بودزهی قمر که شود گه کمان و گاه مجن
به شام عید ز بهر معاشران صبوحهلال جام و شفق باده بود و گردون دن
فراز سطح فلک زهره این غزل می‌گفتبه یاد مفخر آفاق و افتخار زمن
«کجا است ساقی بادام چشم پسته دهن»که جام او لب لعل است و نقل سیب ذقن
ز من به مجلس وصلش که می‌برد پیغامکه ای خیال تو در دل چنان که جان در تن
قلم که نقش خیال تو می‌کند تحریرقدم به راه تو از فرق ساخت چون سوزن
ز فکر چشم تو صاخب نظر شود نرگسبه ذکر زلف تو رطب اللسان شود سوسن
مساز کام مرا تلخ بی لب شیرینمدار عیش مرا تیره بی می روشن
بیار نوبت دریا کشان بی کشتی زراز آن عقیق که در اصل او نبود یمن
اگر قدح نبود کاس ما ز کاس سرستبیار می به سر من، بریز بر سر من
دلا دلالت رندان شیر گیر شنومجوی دلبری از صوفیان روبه فن
اگر ز توبه خماری سبوی می ز خم آرکه توبه می‌شکند بادهٔ خمار شکن
چو خاک گردی سجاده را بر آب اندازچو باده خوردی در زهد خشک آتش زن
بخواه باده که چون تیغ خسرو ایرانبه ذات و جوهر خود روشن است و مرد افکن
سفندیار زمان شاه شیر دل هوشنگکه تیغ او ببرد آب رستم و بهمن
به سرّ سیرت احمد و به مردمی علیبه رأی و روی حسین و به خلق و خلق حسن
به عدل و رأی سلیمش چو شیر با شکربه لطف و طبع لطیفش چو آب با روغن
چه نسبت است به کان بحر دست او را کانقراضه‌ای ندهد بی هزار جان کندن
به قلزم کف او بحر را چه آب بودکه داد غوطه به غواص بهر در عدن
کف کفیلش بی پای مزد با سایلگهر به کیل دهد، زر به رطل، سیم به من
زهی علو تو در پایه‌ای که دست قضاز حیرتت سر انگشت می‌برد به دهن
همای وهم اگر چه بلند پرواز استنگشت قصر جلال ترا به پیرامن
نشست رأی تو بر قلهٔ‌ سپهر چو مهراگر چه کره خنگی‌ست سرکش و توسن
اگر ز زاغ کمانت پرد عقاب سه پرشود چو غیبهٔ غربال غیبهٔ جوشن
شکوه صدمت گرز تو خود خصم شکستصلایه کرد سرش را چو سرمه در هاون
ز ابر عدل تو تا اعتدال یافت ربیعنبرد دست تطاول صبا به جیب سمن
علم ز دمدمهٔ کوس تو به وقت سماعهوللهی است به کف اژدهای شیر افکن
خطت به نسخ رقاع عدوست در توقیعچو بر صحیفهٔ کافور خردهٔ لادن
مدار از دل سخت حسود تیغ دریغکه تیغ تو بکند تیز چون مساس مسن
حسود چند کشد بار سر به گردن خودتو از بزرگی بردار بارش از گردن
جهان پناها قدرت همان قدر داریکه از سپهر بخواهی همی‌قصاص محن
کشیده‌ام سخنی همچو سلک درّ‌ در نظمدرّ ثمین مرا از قبول تست ثمن
مرا به مصر فصاحت عزیز کرد خدایروا مدار که باشم ذلیل سجن شجن
ز تیر و زهره به شعری سبق برد ناصرچو از ثنای تو بر آسمان رساند سخن
چو من هزار ثنا خوان بود به هر چمنیولی نباشد چو تو گلی به هیچ چمن
شها جلوس تو عید سعید اقبالستکه باد بر همه آفاق اسعد و ایمن
همیشه تا که بود مهر زرنگار چو شمعهمیشه تا که شود چرخ نفره کوفت لگن
چو چرخ باد سر بدسگال تو گردانچو شمع باد زبان عدوی تو الکن