شمارهٔ ۴ - در مدح امام هشتم حضرت علی بن موسی الرضا
صبح درآمد ز دلو یوسف زرین رسنکرد چو یونس بر آب در دل ماهی وطن
صبحدم از قیروان بر سر شب زد عمودراست چو رمح شهاب بر گلوی اهرمن
چو دم گرگ سحر از سوی مشرق نمودجرم هوا چون پلنگ گشت ملمع بدن
خنجر زرین مهر پهلوی شب را شکافتروی افق شد ز خون همچو عقیق یمن
باد سحرگه نشاند جمله چراغ نجومنور ز یک شمع یافت دایرهٔ نُه لگن
گشته چو گنج گهر صورت انجم نهانحلقه زده مار چرخ مهرهٔ زر در دهن
چشمهٔ خورشید شد چشمهٔ آب حیاتساقی دوران از او داد به هر انجمن
سبزه چو یک جرعه خورد همچو خضر زنده شدوز قدم او رسید زندگیای در چمن
طفل موالید را نوبت زادن رسیدکز اثر هفت مرد حامله شد چار زن
پیک صبا همچو باد آمد و پیغام داداز سوی فصل ربیع جانب ربع و دمن
گفت که اینک رسید کوکبهٔ نوبهارلشکر سرما گریخت وز سر ما شد محن
محو شد ادبار بَرد، آمد اقبال وردمردن روئین تن است، زندگی تهمتن
گل به رسالت رسید، جامهٔ خود را دریدکامدش از باد صبح بوی اویس قرن
غنچه سبوی پر آب، لاله چو جام شرابنعره و گلبانگ مرغ، زمزمهٔ خارکن
هیات خود را نمود صورت گلبن به باغوز سمن هفت رنگ صحن چمن پر پرن
سایهٔ سرو و چنار کرد چمن را چو شبکوکب روشن هزار هر طرف از نسترن
تیغ صفت برگ بید تیز از آن شد به آبکز حرکت آب را ساخت هوا چون سفن
دیدهٔ یعقوب شد نرگس مهجور بازچون به سحر چاک زد یوسف گل پیرهن
دل که ز غم مرده بود چون بشنید این پیامغنچه مثال از فرح خواست دریدن کفن
پیش گرفتم رهی همچو طریقت صوابهمچو حقیقت علا، همچو شریعت علن
خاک تنم چون غبار خاست به عزم سواربر شتر بادپای، شیر دل و پیلتن
گردن او همچو قوس، ساعد او همچو تیرصورت نعلش به خاک همچو دو نیمه مجن
کوه گران در درنگ، باد وزان در شتابدر کُه و صخرا دوان، خار خور و خارکن
روز و شب از گام نرم، میشکند خار سختبرگ گلی کس ندید خار مغیلان شکن
از دهنش جام شیر حل شده در وی نباتوز کف او چار قرص بر سر خوان عطن
گه به بلندی رود ناله کنان ابروارگاه به پستی شود، سیل صفت نعره زن
هیکل او بیستون، سقف روان بر ستونراکب او همچو شیر، بر زبر کرگدن
هر طرفی ساربان کرده دو هودج روانزهره و مه در قران در درجه مقترن
محمل گردون نشان در بر او مهوشانگل به میان حجاب بت به کنار شمن
جمله به کسب جمال در طلب ملک و مالقبلهٔ مقصود من باب امام زمن
درج در لافتی، برج مه هل اتیحصن حصین فتور دار امان فتن
کعبهٔ عالیمقام، مشهد هشتم امامعارف راه خدای، عالم هر قسم و فن
از کمر مرتضی گوهر موسی رضاآنکه علی نام اوست، خلقت و خلقش حسن
قرهٔ عین بتول، مفخر آل رسولسرو قدی زان ریاض، سرخ گلی زان چمن
گیسوی او مشک را سوخته خون در گلوطرهٔ او ماه را بسته به مشکین رسن
لایق خوانش نبود محور و نسرین چرخچیست دو مرغ حقیر بر سر یک بابزن
آب بقا را بریخت گرد رهش آب رودر ثمین را شکست خاک در او ثمن
زهره در ایوان اوست مطرب پرده سرایماه به دوران او ساقی سیمین ذقن
گر ز غبار درش باد برد سوی چینناف نهد بر زمین نافهٔ مشک ختن
چون به زبانم رود گوهر اوصاف اوپر ز جواهر شود حقهٔ درّ عدن
مدحت او فرض عین، بر همگان عین فرضدر قعدات فروض، در رکعات سنن
خاک رهش را به چشم گر بسپارم رواستپای ز سر میکند در ره بت برهمن
زهر چشید از عنب شیر خورد زان سببهمچو نبات بهشت بر لب جوی لبن
ماه جدا از بدور، ماهیئی از آب دوراختر نابرده راه در وطن خویشتن
هرکه بدو جست کین مهر نبودش به دینظالم اهل یقین، مفسد ارباب ظن
دهر مغیلانگه است، آل نبی ارغوانروی زمین شورهزار، نسل علی یاسمن
گر چه به آدم بود نسبت هر آدمیخار ز جنس نبات هست جدا از سمن
هفت فلک خمکدهست، خلق در او چون شرابصاف در اعلی مقام، اسفل او دُرد دن
صدر نبوت پناه واسطهٔ عقد شاهجوهر خود وصل کرد با گهر بوالحسن
میر ولایت علی، دین نبی را ولیعز عرب را پسر، شاه رسل را ختن
گفت سلونی به علم، کرد صبوری به حلمحیدر خبیر گشای، صفدر عنتر فکن
داده به او کردگار، بهر وغا ذوالفقارلمعهٔ او بی صقال، تیزی او بی مسن
ظاهر او بود شیر، باطن او آفتابشمس اسد را گزید بهر سکون و سکن
رشتهٔ عهدش دگر برنکشد روح رادر چه دلگیر تن بسته شود بی شطن
زادهٔ برج شرف از قمران فرقدانروی یکی ضیمران قد یکی نارون
کور دلی کو گزید دار فنا بر بقاکرد سرای سرور در سر بیت حزن
کشته یکی را به زهر غمزده و تلخ کامخسته یکی را به تیغ تشه لب و ممتحن
گل شکفد در بهار سرخ ز خون حسینسبزه برآید ز خاک سبز به زهر حسن
چون ز گلستان دین بلبل و طوطی شدندمنبر و محراب شد منزل زاغ و زغن
دین چو به دنیا فروخت شد لقب او حمارکو ز خری میخرد تره به سلوی و من
آنکه ز نقصان براند تیغ بر اهل کمالبود به جسمش برص، بود به چشمش وسن
روح پیمبر کشید عترت خود را به خلددر خور ایشان نبود سجن سرای شجن
هر چه از این ابتلاست از طرف مابلاستور نه بر ایشان عطاست از طرف ذوالمنن
از غم شاه عرب خاطر من گوییاموی سر زنگیست شیفته و پر شکن
لیک به رغم حسود میدهدم لطف اوخمر مَحبت به رطل نقل قناعت به من
تا تن خود سوختم ز آتش ایشان نشددل به بلا مبتلا، جان به عنا مرتهن
نیست ره آورد من جز غم آل رسولبار خدایا به حشر زرد مکن روی من
یارب بر نام خویش ختم کن و در نوردنامهٔ ناصر که هست نام تو ختم سخن