گنج

شمارهٔ ۵ - در مدح جلال‌الدین هوشنگ شاه

۳۷ بیت
همی دهند بشارت مبشران صباکه شد مزاج جهان خوش ز اعتدال هوا
به شکل صورت آئینه می‌نماید رویهر آن لطیفه که مستور بود در دل ما
مگر که باد صبا را خواص عیسی بودکه دم به دم کند اموات خاک را احیا
دل سپهر چو از مهر گرم شد بر منبرفت از سر ما رنج و محنت سرما
برای مجلس دُردی کشان ز جام حیاتبر آب شیشه گری می‌کند نسیم صبا
برفت آنکه چمن را نوا و برگ نبودکنون ز بلبل و گل می‌رسد به برگ و نوا
بنفشه از خط خوبان چو شمه‌ای بر خواندسپهرش از سر غیرت زبان کشد به قفا
در آب عکس رخ دلبران رعنا دیدکه سرخ و زرد بر آمد به باغ گل ز حیا
از آن چو برگ به هر باد بید می‌لرزدکه همچو قد بتان کار سرو شد بالا
مقیم در دل غنچه است صورت شاهدمدام در سر لاله است ساغر صهبا
برابرند چو میزان تو کفهٔ شب و روزکه با حمل شده خورشید را سرو سودا
به دلو رهگذرش از برای آن افتادکه در فلک مثل یوسف است خوب لقا
بر آمد از لب دریا چو یونس از ماهیکلیم‌وار نمود از حمل ید بیضا
چنان به برج حمل شد بعینه خورشیدکه سوی بیت شرف آفتاب ابر عطا
خدایگان سلاطین جلال‌الدین هوشنگکه هست کسوت شاهی به قد او زیبا
مه سپهر جلالت که چرخ با همه قدرز اسم اعظم او ساخت حرز هفت اعضا
به قصر قیصر تشبیه دار او نکنمکه قصر قیصر نبود چو دار او دارا
به مجلسی که نشینده چو آفتاب در اوجز بندگان کمر بسته‌اش بود جوزا
چه خون دیده که از دست او ندارد کانچه شور کز کف او نیست در دل دریا
ایا شهی که چو بندی میان به کین عدوسماک اعزل رامح شود به روز وغا
سپربیفکند از سهم خسرو گردوندر آن زمان که بر آری تو تیغ در هیجا
اگر به کوه رسد صیت عالم آرایتشود چو گل همه تن گوش صخرهٔ صما
ز چشمه کوه براند آب و سنگ بر دل زدز باد حلم تو نالید از زبان صدا
چو ذره هر که در هوادار توست از دل و جانچو آفتاب جهانگیر شد تن تنها
فلک برای تو افراخت تارم مینوزمین ز بهر تو گسترد مفرش مینا
ز غنچه خرگه سبز و ز لاله خیمهٔ سرخزد از برای تو فراش باد در صحرا
عدو ز رابت تو روی می‌نهد به گریزکجا تواند رفتن ز کام اژدرها
چو گرد موکب تو روی مهر در پوشیدجهان روشن تاریک گشت بر اعدا
شها سخن نه به اندازهٔ من است ولیبه فر عدل تو عالی همی شود انشا
چو کوه در دل تنگ من است کان گهراز آن چو کاه به بادی نمی‌روم هر جا
فشانده دست فراغت بر اطلس و اکسونکشیده پای قناعت به دامن خارا
به یمن غرهٔ ماه سعادت تو دهدمزید شهرت من این قصیدهٔ غرا
به شعر من نبود گنج شایگان را وزنسمند فکر بطی نیست کاورد ایطا
سر مرا هوس خاک آستانهٔ توستبه سوی کُل بود آری تحرک اجزا
چو ناصر از کرمت یافت دولت دو جهاننخواهد از دو جهان غیر عمر تو به دعا
همیشه تا به چمن عندلیب فصل بهارز عشق شاهد گل برکشد هزار آوا
سرای پردهٔ جاهت که غیرت چمن استهمیشه باد پر از عندلیب پرده سرا