گنج

شمارهٔ ۵۸

۱۵ بیت
عید شد آمد به رقص از جوش می دستارهاساغر خورشید گل کرد از سهر کهسارها
ساقیان کردند پای انداز خم دیدارهاروزه محمل بست و شد میخانه گلزارها
خلعت عیدی گرفت از رنگ می رخسارها
از هجوم نازنینان قصر شیرین گشت شهرغیرت خورشید و ماه رشک پروین گشت شهر
پیش چشم باغبان دامان گلچین گشت شهربس که از خوبان گلگون پوش رنگین گشت شهر
می نهد صیاد بلبل دام در گلزارها
ماه نو کرد از خم ابروی خود ایجاد عیددر خروش آورد مکتب خانه ها را یاد عید
همچو طفلان ساختند ارواح را آزاد عیدمردگان را جان درآمد از مبارکباد عید
شور محشر شد عیان از صورت دیوارها
عیدگاه امروز شد از مقدم شه دلفریبمسجد و محراب شد تا کعبه مقصد دل قریب
خانقه را داد زاهد زینت از بوی حبیببت پرستان هم بتان خویش را دادند ادیب
از نشاط عید شد تسبیح گو دستارها
سیدا برخیز از جا چست یکجا چون نسیممی دهد جوش خلایق مژده از عیش قدیم
می توان چون سرو در صحن مصلا شد مقیمشد بهشتی عیدگاه از خوبرویان ای کلیم
رفت بیرون از دل آئینه ها زنگارها